حدیث هفته

قالَ  امام صادق(علیه السلام): إمْتَحِنُوا شیعتَنا عِنْدَ ثَلاث: عِنْدَ مَواقیتِ الصَّلاهِ كَیْفَ مُحافَظَتُهُمْ عَلَیْها، وَ عِنْدَ أسْرارِهِمْ كَیْفَ حِفْظُهُمْ لَها عِنْدَ عَدُوِّنا، وَ إلى أمْوالِهِمْ كَیْفَ مُواساتُهُمْ لاِخْوانِهِمْ فیها.
فرمود: شیعیان و دوستان ما را در سه مورد آزمایش نمائید
1 ـ مواقع نماز، چگونه رعایت آن را مى نمایند

2 ـ اسرار یكدیگر را چگونه فاش و یا نگهدارى مى كنند

3 ـ نسبت به اموال و ثروتشان چگونه به دیگران رسیدگى مى كنند و حقوق خود را مى پردازند
.

آمار بازدید

دوران باستان

مقدمه
موقعيت خاص جغرافيايي فلات ايران كه آسياي مركزي و شرقي دور را به شرق نزديك و اروپا متصل مي‌سازد، اين منطقه را از ديرباز به يكي از مهمترين مراكز امواج مهاجرت‌ها و سكونت‌ها و جنگل‌ها و تحولات گوناگوني كه از دوران پيش از تاريخ آغاز شده، تبديل كرده است.
سابقة حضور انسان در فلات ايران به درستي روشن نيست؛ با اين حال، بعضي محققان احتمال مهاجرت جمعيت‌هاي انساني را از افريقا، آسياي مركزي، قفقاز و شبه قارة هند به سوي فلات ايران مطرح كرده‌اند. ظاهراً كهن‌ترين محل مربوط به دورة ديرينه سنگي قديم كه تاكنون در ايران يافت شده، در خراسان و در بستر رودخانة كشف رود قرار دارد كه قدمت ابزارهاي سنگي به دست آمده در آنجا را حدود 800 هزار سال تخمين زده‌اند. برخي ابزارهاي سنگي متعلق به دورة ديرينه سنگي ميانه نيز در مركز ايران، در شمال شرقي شيراز كشف شده است. پس از طي اين دوره‌ها، در زماني كه اروپا هنوز در دوره‌ي ديرينه سنگي به سر مي‌برد، ايران مانند ديگر مناطق خاورميانه، وارد عصر مس شد. شواهد و آثاري مربوط به زندگي انسان و نخستين تمدن‌ها، در نقاط مختلف ايران به دست آمده است. از جمله كاوش‌هايي كه در غار كمربند (نزديك بهشهر) وغار هوتو (نزديك تريجان در غرب بهشهر) انجام شده، قدمت اين تمدن‌ها را به حدود سال 9000 ق م مي‌رساند. آثاري هم كه در تپة آسياب (در شرق كرمانشاه)، گنج دره (در جنوب غربي كنگاور)،‌تپة گوران (در درة رودخانة هليلان در استان كرمانشاه)، تپة علي كش (در جنوب شرقي درة دهلران)،‌تپة سرآب (در شمال شرقي كرمانشاه)، تپة زاغه (در ناحية بوئين زهرا)، تل باكون (در جنوب غربي تخت جمشيد)، يانيق تپه (در جنوب غربي تبريز)، تپة چغاميش (در جنوب شرقي دزفول)، تپة گودين (در غرب كنگاور)، تپة گيان (نزديك نهاوند)، تپة چشمه علي (نزديك شهر ري)، تل ابليس (در بردسير كرمان) و تپة يحيي (در جنوب بافت كرمان) به دست آمده، نشان از حضور انسان ميان 9 تا 4 هزار سال ق م، در اين مناطق دارد. آثار كشف شده در بمپور (در درة هليل رود)، شهر سوخته (در جنوب زابل)، تپة شوش و هفت تپه (در جنوب شرقي شوش)، تپه‌ي حسنلو (نزديك نقده)،‌ تپة مارليك يا چراغعلي تپة (در رودبار گيلان)،‌تورنگ تپة (در شمال شرقي گرگان)، تپة زيويه (در شرق سقز)، تپة حصار (نزديك دامغان)، تپة موسيان (در منطقه‌ي دهلران)،‌تپه و قبرستان شهداد يا خبيص (در شرق كرمان) و گنج تپه (در كلاردشت مازندران) نيز نمونه‌هايي از تمدن‌هاي موجود در فلات ايران را تا اوايل هزارة اول ق‌م به تصوير مي‌كشد.
يكي از نخستين تمدن‌هاي شناخته شده‌ي پيش از تاريخ در ايران، تمدن سيلك است. آثار اين تمدن در تپه‌هاي سيلك (در جنوب غربي كاشان) حاكي از آن است كه اين مكان يكي از كهن‌ترين زيستگاه‌هاي انسان اوليه در دشت‌هاي ايران بوده است. قدمت كهن‌ترين طبقة تپه‌هاي سيلك، به حدود اواخر هزارة 6 و اوايل هزارة 5 ق‌م مي‌رسد. سفال‌هاي به دست آمده در اين طبقه نيز، جزو اولين نمونه‌هاي سفال در ايران است. در اين منطقه، ظروف سفالين نقش‌دار فراواني به دست آمده قدمت برخي از آنها احتمالاً به حدود سال 4000 ق‌م مي‌رسد و از اين رو فلات ايران را مهد پيدايش ظروف سفالين نقش‌دار دانسته‌اند.
نواحي غربي و جنوبي فلات ايران، با توجه به ارتباطش با بين‌النهرين، پيش از ديگر نواحي، وارد دوره‌ي تاريخي شد؛ چنانكه در آغاز هزارة 3 ق‌م در دشت خوزستان خطي تصويري اختراع شد كه آن را «ايلامي آغازين» مي‌خوانند. نمونه‌‌هايي از اين خط در سيلك، گودين تپة كنگاور، تل مليان فارس و حتي در شهر سوختة زابل به دست آمده است. كه نشان دهندة ارتباط فرهنگي غرب فلات ايران با ديگر مناطق فلات در آن ايام است.
عمده‌ترين اقوام بومي ساكن غرب فلات ايران، از جنوب به شمال عبارت بودند از: ايلاميان، كاسي‌ها، لولوبي‌ها، گوتي‌ها. اين اقوام با هم خويشاوندي داشتند و از نظر نژاد و زبان به يكديگر نزديك بودند. سرزمين اصلي ايلاميان، جلگة شوش ودرة رودهاي كارون، كرخه و دز در خوزستان بود كه مناطق كوهستاني و دشت‌هاي مرتفع شمال و شمال شرقي جلگة شوش را نيز شامل مي‌شد. اما امپراتوري ايلاميان، قلمرو وسيع‌تري را در بر مي‌گرفت و از جنوب تا ليان (بوشهر كنوني) و از شرق تا انشان يا انزان (=تل مليان، نزديك مرودشت فارس) را شامل مي‌شد. در دوره‌هاي باستاني، اقتصاد بين‌النهرين همواره به منابع طبيعي فلات ايران و كوههاي زاگرس وابسته بود. و اين معني از علل عمدة لشكركشي‌هاي سومري‌ها و آكدي‌ها به خوزستان و كوهپايه‌هاي زاگرس، به شمار مي‌رفت. اين تاخت و تازها سرانجام سبب شد كه در اواسط هزارة 3 ق‌م، شاهك نشين‌هاي كوچك، اما مستقل كوهستان‌هاي زاگرس و خوزستان،‌ با ايجاد تشكيلات سياسي و نظامي واحدي، حكومت متحد ايلام را تاسيس كنند. تا حدود سال 646 ق‌م يا چند سال پس از آن كه حكومت ايلام به دست آشور بانيپال سقوط كرد؛ اين پادشاهي شامل سلسله‌هاي متعدد بود. پوزور (كوتيك) – اين – شوشينك، شيلهك ، اونتش – گل، شوتروك – نهونته، كوتير – نهونته و شيلهك – اين شوشينك از نامدارترين فرمانروايان سلسله‌هاي ايلامي به شمار مي‌روند. غير از شوش و انشان، شهرهاي اون (احتمالاً شوشتر امروزي)، سيمش (خرم آباد كنوني)، مدكتو (احتمالاً در شمال شوش) و هيدلو (در كوههاي شرق بر سر راه جاده‌ي فارس) نيز از شهرهاي بزرگ دولت ايلام بوده‌اند.
اقوام كاسي، لولوبي و گوتي در زاگرس مركزي زندگي مي‌كردند. از اين ميان، كاسي‌ها در پايان هزاره‌ي 3 ق‌م، در سرزمين لرستان كنوني به سر مي‌بردند. اما خاستگاه اصلي آنها به درستي مشخص نيست. از سدة 17 يا 16 ق‌م تا حدود سال 1155 ق‌م، بابل نيز در قلمرو اينان بود كه اين مدت، طولاني‌ترين فتح خارجي در بين‌النهرين است. مفرغ لرستان كه بهترين نمونة هنر غرب ايران در پايان هزارة 2 ق‌م و اوايل هزارة اول ق‌م به شمار مي‌رود. از سوي بعضي از محققان به اقوام كاسي منسوب شده است. لولوبي‌ها ظاهراً بخش وسيعي از مناطق كوهستاني زاگرس، از نواحي علياي رودخانة دياله تا درياچة اروميه را در تصرف خود داشتند و مركزشان شهرزور بود. مهم‌ترين يادگاري كه از آن‌ها بر جاي مانده، نقش برجسته‌ي انوبنيني پادشاه لولوبي، نزديك سرپل زهاب است كه كتيبه‌ي كوتاهي هم به زبان اكدي دارد. گوتي‌ها كه احتمالاً در شمال شهر زور زندگي مي‌كردند، در اواخر هزارة 3 ق‌م، بابل را متصرف شدند و ظاهراً چندي بعد، بر ايلام نيز تسلط يافتند
اما تاريخ «ايران» به معني «سرزمين آريايي‌ها»، با مهاجرت گروهي از اقوام آريايي (هند و ايراني) به داخل فلات ايران آغاز مي‌شود. آرياييان خود از اقوام هند و اروپايي بودند كه پس از جدايي از هم نژادان خويش در هزارة 2 ق‌م در آسياي مركزي مي‌زيستند. در متن‌هاي زردتشتي، از سرزمين كهن ايرانيان با نام «ايران ويج» ياد شده است. در ونديداد، ايران ويج نخستين سرزميني است كه به دست اهوره مزدا آفريده شد. بر اساس بعضي پژوهش‌ها، مهاجران آريايي در زماني كه فلات ايران در عصر آهن به سر مي‌برد، در حدود سال‌هاي 1000-800 ق‌م وارد نواحي غربي اين فلات شدند. درباره‌ي مسير مهاجرت آرياييان به فلات ايران، برخي معتقدند كه اين مهاجران از آسياي مركزي به سوي غرب پيش رفتند تا به كوههاي زاگرس رسيدند؛ اما دسته‌اي ديگر عقيده دارند كه مهاجرت آرياييان در دو مسير جداگانه از دو سوي درياي خزر انجام گرفته است و طوايف مادي و پارسي از راه قفقاز به فلات ايران داخل شده‌اند روايات مربوط به فرمانروايان كياني هم با اينكه داراي عناصر اساطيري است، تصويري از وقايع تاريخي بعد از استقرار آرياييان در ايران شرقي تا زمان ظهور زردشت به دست مي‌دهد. به نظر مي‌رسد كه مي‌توان سلسلة كيانيان شرق ايران را به عنوان برپاكنندگان اولين تشكيلات بزرگ و منظم سياسي آريايي در فلات ايران به شمار آورد. به هر حال، با ورود اين تازه واردان آريايي، مرحلة نويني در تاريخ فلات ايران آغاز شد.
از اوايل سدة 9 ق‌م، فشار آرياييان در كوهستان‌هاي زاگرس بر بوميان افزوده شد و اينان در حال پيشروي به سوي غرب، به تدريج شهرها و آبادي‌هاي اين مناطق را از دست ساكنان آن خارج كردند و در برابر آشوريان قد برافراشتند. بدين سبب، نام اقوام ماد و پارس، نخستين بار در متن‌هاي آشوري آمده، و سرزمين‌هاي آنان «مدي»6 (نزديك همدان) و «پرسوئه7 » (در غرب و جنوب غربي درياچه‌ي اروميه) خوانده شده است. سالنامه‌هاي شلمنصر سوم پادشاه آشور، در 844 ق‌م از پارسيان و در 836 ق‌م از مادها نام مي‌برد. همزمان با اواخر سدة 9 ق‌م و اوايل سدة 8 ق‌م، دولت آشور مدتي به ضعف گراييد و اين موضوع سبب استحكام حكومت اورارتور (آرارات) شد. توسعة قدرت اورارتو ، مايه‌ي نگراني آشور بود و پادشاهان آشور ناچار بودند براي مقابله با تعرض‌هاي احتمالي اورارتو، در مجاورت مرزهاي آن كشور، نيروهاي قابل ملاحظه‌اي نگاه دارند. يكي از پادشاهان اورارتو در ابتداي سدة 8 ق‌م،‌ توانست آشور را تهديد كند، سواحل غربي درياچه‌ي اورميه را بگيرد و نيز بخشي از سرزمين‌هاي مربوط به طوايف ماناي در سواحل شرقي اين درياچه را به قلمرو خود بيفزايد. اما نظارت بر احوال اقوام جنگجو و استقلال طلب آريايي ماد و پارس كه در اين نواحي استقرار يافته بودند، دشوار بود و اين امر به توسعة حس استقلال جويي اين اقوام كمك كرد. با آغاز فرمانروايي تيگلت پيلسر سوم (744-727 ق‌م)، لشكركشي‌هاي آشوريان به شرق براي مقابله با توسعة نفوذ اورارتو، دوباره از سر گرفته شد و سرزمين‌هاي وسيعي در زاگرس به تصرف اينان درآمد. اين عمليات نظامي آشوريان را در برابر مادها قرار دارد و در 737 ق‌م وارد قلمرو مادها شدند. كتيبه‌هاي آشوري از گرفتن خراج از مادها و نفوذ در سرزمين آنها تا كوه بيكني سخن مي‌گويند. تعيين موقعيت كوه بيكني – كه قبلاً آن را با دماوند يكي مي‌شمردند. و اكنون آن را منطبق با قلة الوند مي‌دانند، مي‌تواند ميزان پيشروي آشوريان را در قلمرو مادها نشان دهد.
طوايف ماد و پارس، به روزگار مهاجرت يا در ايام استقرار در فلات ايران، پيوندهاي نزديكي با يكديگر داشتند و استقلال داخلي آنها، مانع توسعه و دوام اين پيوندها نبود. با اينكه پژوهش‌هاي جديد زبان‌شناختي نشان مي‌دهد كه واژه‌ي «ماد»، ريشة مشخص هند و اروپايي ندارد، بر طبق روايت هرودت، در روزگار كهن، همة مادها را آريايي مي‌ناميدند. هرودت، مادها را شامل 6 طايفة بزرگ مي‌داند كه مغها يكي از اين طوايف بوده‌اند. همين مورخ يوناني، پارسي‌ها را متشكل از 10 طايفه بر مي‌شمرد و از پاسارگاديها كه هخامنشيان از ايشان بودند، به عنوان طايفة پارسي برتر ياد مي‌كند. در واقع پارسي‌ها نيز همزمان با قدرت يافتن طوايف ماد و از حدود سال 815 ق‌م از سرزمين‌هاي اولية خود در فلات ايران،‌ به سوي جنوب رهسپار شدند و در شمال شرقي شوش به فاصلة اندكي از سرزمين انشان، در ناحيه‌‌اي كه آن را پرسومش 3 مي‌خواندند، استقرار يافتند. در حدود سال 700 ق‌م، هخامنش سركرده‌ي طوايف پارسي، ظاهراً در جنگي كه به شكست سنا خريب پادشاه آشور انجاميد (692 ق‌م)،‌متحد ايلام و بابل بود. بدين ترتيب، پارسي‌ها نيز مقارن با مادها وارد جريان حوادث روزگار شدند‌، اما اوضاع و احوال به سر كردگان ماد بيشتر كمك كرد و با اتحاد طوايف ماد، ايشان پيش از پارسي‌ها حكومتي مقتدر سامان دادند.
منبع: زرين كوب ، روزبه . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 524

مادها
روايات مربوط به تاريخ ماد، نزد دو مورخ يونان باستان، هرودت و كتسياس به كلي متفاوت است. شمار پادشاهان ماد و مدت فرمانروايي آنان‌ از نظر كتسياس، بسيار بيشتر از آن است كه هرودت نقل كرده، و امروز بي‌پايگي آنها مسلم است.
در 715 يا 716 ق‌م روسا پادشاه اورارتو با كمك ديا اوكو در بعضي نقاط قلمرو آشور، شورشي به راه انداخت. اما سارگن دوم، پادشاه آشور، آشوبگران را سركوب كرد و ديااوكو را با خانواده‌اش گرفته، به حماه در سوريه تبعيد كرد. با اينكه تاريخ روزگار اين ديااوكو با آنچه هرودت دربارة ديوكس، بنيان‌گذار حكومت ماد، آورده، حدود 10 تا 15 سال اختلاف دارد، احتمالاً ديوكس هرودت، همان ديااوكوي منابع آشوري است. در عين حال، آنچه هرودت دربارة سلطنت مستقل ديوكس و ايجاد پايتختي در اكباتانا (همدان) با قلعه‌هاي تو در توي هفتگانه در زمان وي آورده، محل ترديد است، زيرا بي شك فرمانروايان آشور، بناي چنين ارگ رفيعي را تحمل نمي‌كرده‌اند.

بر اساس روايت هرودت، مادها ديوكس را به سبب درستكاري او، به امر قضا و اجراي عدالت در ميان خود برگزيدند. وي چندي از اين كار كناره گرفت تا سرانجام مردم او را به پادشاهي برداشتند. به هر حال، فرمانروايي دياوكوي مادي، تنها يك حكومت محلي بود و سلطنت مستقل ماد، سال‌ها بعد شكل گرفت. فرورتيش (در يوناني: فرا ارتس) در 675 يا 674 ‌ق‌م جانشين ديااوكو شد وظاهراً پس از آنكه پارسي‌ها را مطيع خود ساخت (ح 670 ‌ق‌م)، كوشيد تا ميان مادها با اتحادية ماناي و قبايل كيمري كه در اواخر سدة 8 ق‌م از قفقاز به داخل فلات ايران آمده بودند، بر ضد آشور ائتلاف كند، سرانجام وقتي فرورتيش و متحدانش به حدود نينوا، پايتخت آشور، رسيدند، سكاها از پشت سر بر مادها تاختند. در جريان هجوم سكاها كه ظاهراً به درخواست آشور انجام پذيرفت، فرورتيش كشته شد (653‌ ق‌م) و سكاها 28 سال بر سرزمين ماد مسلط شدند. وقتي هووخشتره جانشين پدر شد، ظاهراً كم سال بود و به ناچار با سكاها از در صلح درآمد،‌ اما سرانجام پادشاه سكاها و سركردگانش را كشت و به اين غائله پايان داد (625 ق‌م)،‌هووخشتره بنيانگذار واقعي حكومت ماد به شمار مي‌رود. وي سپاه را نظمي تازه بخشيد، دسته‌هاي پياده نظام و سواره نظام به وجود آورد و باقي ماندة سكاها را نيز در سپاه خويش به خدمت گرفت. پس از آنكه تمام طوايف ماد، پارس و ماناي، فرمانروايي او را گردن نهادند، از گرفتاريهاي داخلي و خارجي آشور بهره برد و خود را آمادة حمله به اين امپراتوري كهن سال كرد. هووخشتره و متحدش نبوپولسر، حاكم بابل به دنبال چند حملة ناموفق سرانجام نينوا را در محاصره گرفته، پس ازتصرف، آن را غارت و ويران كردند (612 ق‌م). چندي بعد، آخرين مقاومتهاي آشور درهم شكسته شد(610 يا 609 ق‌م) و اين امپراتوري به كلي از ميان رفت. آنگاه قلمرو آشور، ميان پادشاهان ماد و بابل تقسيم شد و حكومت ماد به عنوان يك قدرت تازه، قدم به صحنة تاريخ نهاد. پس از آن، هووخشتره به بسط قلمرو خويش پرداخت و در آسياي صغير با دولت ليديا روبرو شد. نبرد اين دو دولت نوخاسته كه بيش از 5 سال به طول انجاميد، سرانجام به سبب وقوع يك كسوف كلي (28 مه‌ي 585 ق‌م) كه آن را به فال بد گرفتند، خاتمه يافت و رود هاليس (قزل ايرماق كنوني) مرز دو كشور شناخته شد. همزمان با گفت و گوهاي صلح هووخشتره درگذشت و پسرش ايشتوويگو (در يوناني: آستواگس،‌آستياگ) بر جاي او نشست (585 ق‌م). از سلطنت 35 سالة ايشتوويگو آگاهي‌هاي اندكي در دست است. او در اواخر سلطنت خويش، به فكر حمله به بابل و تسخير حران افتاد؛ ولي پيش از آنكه دست به حمله زند، خبر شورش طوايف پارسي به رهبري كورش هخامنشي، پادشاه انشان كه ظاهراً نواده‌ي او بود، در رسيد و ايشتوويگو به ناچار به پايتخت خويش بازگشت. پيكار ميان دو رقيب 3 سال طول كشيد. سرانجام لشكريان ايشتوويگو براو شوريدند و پادشاه ماد را تسليم كورش كردند (550 يا 549 ق‌م). اندكي بعد، پايتخت مادها به دست كورش افتاد و بدين ترتيب، عصر اولين دولت مستقل ايراني پايان يافت.
منبع: زرين كوب ، روزبه . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 525 ـ 524


هخامنشيان
با ظهور سلسله‌ي هخامنشي،‌ايران در سياست‌هاي جهاني آن روزگار، نقشي تعيين كننده يافت. نياي بزرگ اين سلسله، هخامنش در انشان حكومت محلي كوچكي تشكيل داده بود (ح 700 ق‌م). پسر او چيشپيش قلمرو خود را توسعه داده، به جز انشان، بر ولايت پارس نيز چيرگي يافت. پس از او، قلمروش ميان دو پسرش تقسيم شد. پارس به آريارمنه رسيد و انشان به كورش اول. از اين پس،‌خاندان هخامنشي به دو شاخة بزرگ تقسيم شد كه در طول تاريخ اين سلسله، حكومت را ميان خود تقسيم كردند.
كورش دوم ملقب به «كبير» پسر كمبوجيه‌ي اول از شاخة انشاني هخامنشيان، در واقع مؤسس يك حكومت جهاني بود. حكومت محلي او در انشان از 559 ق‌م آغاز شد، اما وي با متحد كردن تمام طوايف پارسي، قدرت را در فلات ايران از چنگ مادها به درآورد. با سقوط همدان، حكومت مستقل كورش آغاز شد.

چندي بعد، با هجوم سپاه پارسي به سارد، حكومت ليديا نيز سقوط كرد (547 ق‌م) و به دنبال آن به تدريج تمام آسياي صغير و مستعمرات يوناني آناتولي به تصرف هخامنشيان درآمد (546 ق‌م). اين واقعه، نخستين برخورد مستقيم هخامنشيان با يونانيان بود كه به جنگ و رقابتي دائم انجاميد. كورش طي چند سال، ولايات شرقي ايران و بخشي از آسياي مركزي را به قلمرو خود افزود (545-539ق‌م)و سپس آمادة حمله به بابل شد و پس از چند نبرد كوچك، بابل را با وجود برج و بارو و استحكامات فراوانش تسخير كرد (539 ق‌م). كورش خود را «پادشاه بابل» نيز خواند و پس از تاكيد بر صلح و آرامش دستور داد پرستش‌گاهها را بازسازي كنند. با تسخير بابل، جز تمام بين‌النهرين، سرزمين‌هاي سوريه، فلسطين و فنيقيه نيز از 539 ق‌م به دست هخامنشيان افتاد. كورش ظاهراً در جريان درگيري با يكي از قبايل صحراگرد سكايي كشته شد (530‌ ق‌م) و به هر حال، فرجام كار وي در هاله‌اي از ابهام فرو رفته است و روايات موجوددر اين باره، بسيار متفاوتند.
قلمروي كه كورش بر آن فرمان مي‌راند، چنان وسيع بود كه تا آن زمان در تاريخ سابقه نداشت. او پايتخت كشورش را به افتخار قبيله‌ي خود، پاسارگاد ناميد. سيماي كورش به عنوان فرمانروا و فاتحي بزرگ، نه تنها در زمان او، بلكه تا قرنها بعد هميشه مورد تحسين بوده است. در روزگاري كه قتل و غارت و خون‌ريزي و سخت‌گيري در عقايد، طرز فكر غالب و شيوه‌ي معهود پادشاهان عصر بود، كورش با پرهيز از اينگونه اعمال، شكل تازه‌اي از فرمانروايي را به دنيا عرضه كرد. اين سياست تسامح كورش-كه بعدها برخي ديگر از پادشاهان هخامنشي نيز آن را دنبال كردند- او را در توسعة امپراتوري و حفظ وحدت آن ياري داد.
پس از كورش، پسرش كمبوجيه (حك 530-522 ق‌م) نقشة پدر را براي فتح مصر عملي ساخت (525 ق‌م) و بخشي از شمال افريقا را ضميمة قلمرو هخامنشيان كرد. در ايام غيبت كمبوجيه از ايران، مغي به نام گئوماته خود را برديه برادر مقتول كمبوجيه خواند و بر تخت سلطنت ايران نشست. كمبوجيه كه براي دفع اين طغيان، روي به ايران آورده بود، در بين راه به طور مرموزي درگذشت. سرانجام داريوش اول كه از شاخة پارسي خاندان هخامنشي بود، با قتل گئوماته مغ به حكومت نشست (522 ق‌م).
به گفتة داريوش در كتيبة بيستون (ستون 4، بندهاي 52، 56،‌ 57، 59، 62) وي تا يك سال پس از آنكه بر تخت نشست، مشغول سركوب شورش‌هايي بود كه سراسر امپراتوري هخامنشي را فرا گرفته بود. در عين حال، دربارة درستي سخنان داريوش در كتيبة بيستون، به خصوص دربارة ماجراي گئوماته‌ي مغ ترديدهايي مطرح شده است. در روزگار داريوش اول، قلمرو هخامنشيان وسعت فوق‌العاده يافت. حسن تدبير و قدرت ارادة داريوش سبب شد كه امنيت در كشور برقرار شود. وي با ايجاد دستگاه منظم اداري، اقتصادي و نظامي، به امپراتوري هخامنشي انسجام بخشيد. به فرمان او در تخت جمشيد و شوش بناهاي عظيم برپا شد، سكة طلا ضرب گرديد، جادة شاهي كه شوش را به سارد و افسوس متصل مي‌كرد، ساخته شد و سپاه جاويدان تشكيل گرديد. از اين رو، او را «معمار امپراتوري پارس» ناميده و «كبير» لقب داده‌اند. اما داريوش در غرب امپراتوري با دشواري رو به رو شد و سپاه او در يونان در محلي به نام ماراتن شكست يافت و يا عقب نشست (490 ق‌م). اين واقعة غير منتظره سبب شد كه يونانيان دربارة نتيجة اين نبرد به لاف و گزاف بپردازند. چندي بعد، داريوش اول كه شايد مقتدرترين فرمانرواي شرقي در دنياي باستان بود، درگذشت (486 ق‌م).

پسر و جانشين او خشيارشا، فاقد قدرت ارادة پدر بود. او پس از سركوب خشونت آميز شورش‌هاي مصر و بابل،‌ به يونان لشكر كشيد و آتن را متصرف شد، اما نيروي دريايي هخامنشي در تنگة سالاميس خسارات فراوان ديد (480 ق‌م). يونانيان دربارة اين نبرد بيش از پيش به مبالغه پرداختند و به خصوص در باب شمار ناوگان و سربازان سپاه هخامنشي، افسانه‌پردازي‌ها كردند. بي‌شك اين شكست بر خلاف انتظار خشيارشا بود، اما در ايران آن را جز يك حادثة عادي و يك شكست موقت تلقي نمي‌كردند.
با قتل خشيارشا (465 ق‌م) كه در جريان توطئه‌اي كشته شد، دربار هخامنشي به تدريج در دسيسه‌هاي حرمخانه و سياست بازي‌هاي خواجه سرايان فرو رفت. بيشتر جانشينان داريوش اول، تدبير و لياقت او را نداشتند و اينكه تا سال‌ها بعد، تزلزل عمده‌اي در تماميت امپراتوري هخامنشي پديد نيامد، در واقع به دليل دستگاه منظم اداري و حكومت مقتدر و منسجمي بود كه داريوش اول آن را بنياد نهاده بود. حتي با وجود جدا شدن مصر از قلمرو هخامنشيان در اواخر پادشاهي داريوش دوم (حك 423-404 ق‌م) و طغيان كورش (401 ق‌م) پسر او بر ضد برادر ارشدش اردشير دوم (حك 404-359 ق‌م) و بازگشت 10 هزار جنگجوي يوناني از قلب امپراتوري هخامنشي به سرزمين خود – كه نشان انحطاط نظامي هخامنشيان بود- باز قلمرو هخامنشيان تقريباً‌ دست نخورده باقي ماند و مصر هم چند سال بعد در 342 ق‌م در روزگار فرمانروايي اردشير سوم (حك 359-338 ق‌م) دوباره به امپراتوري پارسيان ملحق شد. داريوش اول كشور را به استان‌هاي مختلف تقسيم كرده بود. اين تقسيم‌بندي با اندكي تغيير، تا پايان حكومت هخامنشيان پابرجا بود. فهرستي كه هرودت دربارة تقسيمات قلمرو هخامنشي ذكر مي‌كند، با اينكه با كتيبه‌هاي پادشاهان اين سلسله متفاوت است، اطلاعات جالب توجهي را دربارة ميزان ماليات اين مناطق به دست مي‌دهد. اردشير سوم با وجود موفقيت‌هاي سياسي و نظامي كه به دست آورد، با قتل و عام برادران و خويشان نزديكش، عملاً سلسة هخامنشي را به سوي نابودي سوق داد. سرانجام آخرين پادشاه هخامنشي داريوش سوم خود را مجبور به مقابله با اسكندر مقدوني ديد. نخستين پيكار دو سپاه در كنار رود گرانيكوس در غرب آسياي صغير روي داد كه به شكست سپاه هخامنشي انجاميد (334 ق‌م). به دنبال پيروزي ديگر اسكندر در ايسوس مجاور خليج اسكندرون (333 ق‌م)،‌ خانوادة داريوش سوم با غنايم بسيار به چنگ مهاجمان افتاد. اسكندر پس از فتح مصر (332 ق‌م) ،‌ راه بابل را پيش گرفت و در گاوگاملا (گوگمل) نزديك موصل، براي آخرين بار با سپاه منظم هخامنشي رو به رو شد. به دنبال غلبة اسكندر در اين نبرد (331 ق‌م)، شوش و تخت جمشيد نيز سقوط كرد. اسكندر كه در تعقيب داريوش سوم بود، سرانجام جسد او را كه به دست همراهانش كشته شده بود، در 330 ق‌م نزديك دامغان كنوني يافت.
منبع: زرين كوب ، روزبه . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 526 ـ 525

سلوکيان
با دستيابي اسكندر مقدوني به تختگاه شاهان هخامنشي در سال 330 پ.م. ، به مدت چند دهه ايران در زير سلطة سرداران اسكندر و اعقاب آنها گرفتار نوعي خود باختگي شد . دورة سلوكي دورة فترت در تاريخ ايران است كه موجب انقطاع در سير طبيعي تاريخ و فرهنگ ايران گرديد . بنيانگذار اين سلسله « سوكوس نيكاتور » يكي از سرداران اسكندر است كه پس از مرگ وي در سال 323 پ.م. به حكمراني رسيد . اعقاب وي تا 64 پ.م. در بخشهايي از ايران و آسياي غربي همچنان فرمانروايي داشتند .
چند اثر باستاني از اين دوره در ايران باقي مانده كه مهم‌ترين آنها عبارتند از :
معبد « خورهه » محلات كه در سال 1335 ش . باستانشناس ايراني علي حاكمي آن را كاوش كرد ؛ و معبد « لااوديسه »، در داخل شهر نهاوند كه كتيبه‌اي از « آنتيوكوس سوّم » و نيز تعدادي مجسمة برنزي خدايان يوناني در اين كاوش كشف گرديد .
نامجو ، عباس . سيماي فرهنگي ايران . تهران : عيلام ، 1378 . ص 148

اشكانيان
قيام طوايف پارتي به رهبري ارشك بر ضد فرمانروايان سلوكي در ايران، در واقع واكنش ايرانيان در برابر غرب بود كه به احياي ايران و تداوم حيات مردم آن انجاميد. خاستگاه خاندان ارشك كه سركردگي تيره‌ي آپرني (پرني) از طوايف داهه را به عهده داشت،‌استوا (حدود قوچان كنوني) بود. ارشك بر حاكم يوناني ناحيه‌ي استواشوريد و در 238 ق‌م پارت و بعد گرگان را از دست سلوكيان خارج كرد. پس از وي، برادر كوچكش تيرداد كه جانشين او شد، به احترام نام وي، خود را ارشك دوم خواند. از اين پس، پادشاهان اين خاندان، عنوان ارشك را به نام خود افزودند و بدين سبب جانشينان ايشان، ارشكان يا اشكانيان خوانده شدند.
جلوس مهرداد اول بر تخت پادشاهي اشكاني (ح 171 ق‌م)،‌ واقعة مهمي در تاريخ اين سلسله بود. او نخست قسمتي از ولايت باختر (بلخ) را تسخير كرد و پس از فتح ماد و همدان (148 يا 147 ق‌م)،‌بابل و سلوكيه را نيز به قلمرو خويش افزود (141 ق‌م). سپس قسمتي از ولايت ايلام را نيز فتح كرد و در شوش به نام خود سكه زد. اندكي بعد، پارس نيز فرمانروايي او را پذيرفت و تمامي ايلام به دست وي افتاد. مهرداد اول، درسكه‌هايش خود را «شاه بزرگ» خوانده است. مقارن درگذشت او (138 ق‌م)،‌ حكومت اشكانيان، از يك حكومت محلي در نواحي شرقي فلات ايران، به يك امپراتوري بزرگ جهاني بدل شده بود.
پس از مهرداد اول،‌ قلمرو اشكانيان با تهديد و تجاوز سكاها در شرق رو به رو شد. با اينهمه، فرهاد دوم آخرين بقاياي سلوكيان را نيز از ايران راند (129 ق‌م). جانشين او مهرداد دوم به سامان دادن مشكلات داخلي و خارجي پرداخت. وي به دنبال تصرف بابل (121 يا 120 ق‌م)، به ارمنستان يورش برد و در بين‌النهرين،‌ دورااورپوس را گرفت (ح 113 ق‌م). سپس براي خاتمه دادن به غائلة سكاها، به شرق لشكر كشيد و ولايت هرات را باز پس گرفت و سيستان را بر متصرفات خود افزود. در اين زمان ظاهراً استپهاي شرق درياي خزر نيز در قلمرو مهرداد دوم بود. مدتي بعد، وي دوباره به بين‌النهرين حمله ور شد و با برانداختن پادشاهي‌هاي كوچك، مرز كشور خود را به رود فرات رساند. از اين هنگام به بعد، پارتيان با روم مجاور شدند. در زمان مهرداد دوم ميان ايران و چين نيز سفيراني رد وبدل شد. وي مانند هخامنشيان خود را «شاه شاهان» مي‌خواند. به روزگار فرمانروايي او، اصلاحات اداري و ديواني انجام شد و نقشه برداري جغرافيايي معمول گرديد.
به دنبال گسترش قلمرو اشكانيان و مجاورت با روم، نخستين اختلاف جدي ميان اين دو دولت در زمان فرهاد سوم با پمپه سردار بزرگ رومي روي داد كه البته به جنگي منجر شد. ولي به روزگار ارد اول به سبب تجاوز كراسوس سردار رومي به سرزمين اشكانيان ميان دو دولت جنگ شد و با قتل كراسوس در نبرد حران (53 ق‌م) اشكانيان پيروز شدند. چند سال بعد در روزگار فرهاد چهارم هم مارك آنتوني سردار رومي و فرمانرواي سوريه، به قلمرو اشكانيان تجاوز كرد (36 ق‌م)، اما سرانجام با تلفات بسيار مجبور به عقب‌نشيني شد. پس از آن نيز اشكانيان و روميان بارها بر سر ارمنستان و مرزهاي سوريه با يكديگر جنگ‌ها كردند. آخرين پادشاه بزرگ اشكاني، بلاش اول بود كه بيشتر دوره‌ي فرمانروايي خود را به تثبيت موقعيت ايران در ارمنستان گذراند. با مرگ او، ايران درگير اختلافات داخلي شد و سرداران رومي به قلمرو پارتيان طمع كردند. در جريان اين لشكركشي‌ها با اينكه حتي تيسفون پايتخت اشكانيان نيز چندي به دست روميان افتاد، اما روميان مهاجم هرگز توفيق چنداني نيافتند. آخرين پادشاه اشكاني، اردوان پنجم (يا به روايت جديدتر اردوان چهارم) با اينكه قواي روم را در هم شكست و حتي آنان را مجبور به پرداخت غرامت كرد (217 م)، در برابر رقيب داخلي خود اردشير بابكان تاب مقاومت نياورد و در جنگي كه ميان اين دو، در دشت هرمزدگان روي داد، كشته شد (224 م)و شاهنشاهي اشكاني نيز فرو پاشيد
منبع: زرين كوب ، روزبه . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 527


ساسانيان
اردشير بابكان حكومتي در ايران به وجود آورد كه پيوند دين و دولت، ويژگي مهم آن بود. خصوصيت عمدة ديگري كه حكومت او را از حكومت اشكانيان متمايز مي‌كرد، وحدت و تمركز آن بود. در واقع، با تاسيس سلسلة ساساني به دست اردشير بابكان، به تدريج وحدت سرزمين‌هاي ايراني، پس از هجوم اسكندر دوباره تحقق پذيرفت.
خاندان ساساني از اوايل سدة 2 م، به تدريج نفوذ و قدرت خود را در ولايت پارس توسعه دادند. ساسان، جد بزرگ ساسانيان كه موبد بزرگ آتشكدة آناهيد در استخر بود، با سلسلة محلي با زرنگي كه در پارس حكومت داشت، پيوند زناشويي بست و پسر وي بابك حدود سال 155 م يا پيش از آن زاده شد و بعدها به جاي پدر نشست. اردشير پسر بابك كه ارگبد دارابگرد شد،‌ در حدود سال‌هاي 211-212 م به شهرهاي اطراف دست‌اندازي كرد و پدر را به شورش بر ضد گوچهر فرمانرواي بازرنگي پارس برانگيخت. بابك نيز در حدود سال 220م، گوچهر را كشت و با همراهي اردشير قلمرو خود را توسعه داد. اردوان پنجم (يا به روايتي چهارم) پادشاه اشكاني – كه از وقايع پارس احساس خطر مي‌كرد – ساسانيان را ياغي خواند و سرانجام كار به جنگ كشيد و در نتيجه، اردشير بابكان تيسفون را متصرف شد و رسماً خود را پادشاه خواند. اردشير حكومت ملوك طوايفي عهد اشكاني را برانداخت، از قدرت خاندان‌هاي بزرگ كاست و با ايجاد سپاه منظم، وحدتي در قلمرو خود پديد آورد. البته استقرار قطعي حكومت اردشير، چند سال پس از غلبه بر اردوان به دست آمد. وي پس از تاج‌گذاري در تيسفون و لشكركشي به شمال بين‌النهرين، بر سر ارمنستان با دولت روم درگير شد و تقريباً تا پايان دورة پادشاهي خود با روميان در جنگ بود. به هر حال، اردشير در نزد جانشينانش اهميت و حيثيت فوق‌العاده يافت و بعدها سرمشق حكمت و خرد تلقي شد.

سلطنت جانشين او، شاپور اول (ح 240 -270 م)، به جنگ‌‌هاي متعدد در شرق و غرب با كوشانيان و روميان گذشت. در جريان همين جنگ‌ها، گرديانوس امپراتور روم كشته شد (ح 244م) و والريانوس امپراتور ديگر روم در 259 يا 260 م با سپاهيانش به اسارت افتاد. حكومت مقتدرانه‌ي شاپور اول، بنياد فرمانروايي ساسانيان را در ايران مستحكم كرد. نشر تعاليم ماني در قلمرو ساسانيان كه با اجازة شاپور اول صورت گرفت، باعث ناخرسندي موبدان زردشتي شد و در زمان بهرام اول، با اصرار كرتير (يا كردير) موبد موبدان، ماني دستگير شد و در زندان جان سپرد (ح 277 م). پس از او نرسه با حمايت بزرگان دولت به پادشاهي نشست. او به نفوذ كرتير خاتمه داد، اما در 298م در ارمنستان از روميان شكست سختي خورد كه به موجب آن، شمال بين‌النهرين و ارمنستان به روم واگذار شدو دجله مرز دو دولت اعلام گرديد. پس از آن، تقريباً تا 40 سال جنگي ميان دو رقيب روي نداد. اين شكست و نتايج آن، چندي ايران را در ضعف وسستي فرو برد. سرانجام بزرگان كشور، پادشاهي را به شاپور دوم فرزند خردسال هرمزد دوم سپردند و خود رشتة امور را در دست گرفتند؛ اما وقتي شاپور به سن رشد رسيد،‌ خود را از نفوذ آنان رهانيد و با عزم و اراده اي استوار حكومت در حال زوال ساسانيان را دوباره احيا كرد و آن را به اوج قدرت رساند. وي ابتدا اعراب مهاجم را به شدت سركوب كرد، چنانكه نزد عربها به «ذوالاكتاف» و پيش ايرانيان به «هو به سنبا» (=سوراخ كنندة شانه‌ها) ملقب شد. شاپور دوم, جنگ با روم را بار ديگر تجديد كرد و در يكي از همين نبردها، يوليانوس امپراتور روم كشته شد (363 م) و مناطق وسيعي به تصرف ساسانيان درآمد.
جانشينان شاپور دوم غالباً بي‌كفايت بودند. در روزگار يزدگرد اول فرصت‌هاي فراواني براي غلبه بر روم پيش آمد،‌ اما او پادشاهي صلح جو بود و از جنگ پرهيز مي‌كرد پسرش بهرام پنجم (420-438م)، معروف به بهرام گور، در شرق و غرب امپراتوري پيكار كرد. در عهد پيروز (حك 459-484م) ، ايران گرفتار تهاجم هياطله از شرق شد كه كشور را در هرج و مرج و ناامني فرو برد و سلطة نجبا و موبدان را بر امور كشور در پي داشت. وقتي قباد اول به حكومت رسيد (488م)، براي كوتاه كردن دست اينان از قدرت، به حمايت از مزدك و تعاليم او برخاست،‌ اما با مخالفت سرسختانة موبدان و نجبا روبه‌رو شد و در نتيجه، مدتي از سلطنت خلع و زنداني گرديد (496م) و چون دوباره به قدرت رسيد (498م)، احتياط اعتدال در پيش گرفت و حتي براي حفظ موقعيت خود، با دشمنان مزدك همراه شد. در 528 يا اوايل 529م، مزدك به مناظره‌ي ساختگي وادار شد و در پايان مجلس، همراه با عدة زيادي از پيروانش به قتل رسيد.
خسرو اول يا خسرو انوشيروان (حك 531- 579م ) كه قتل مزدك و يارانش با هدايت وي انجام شد،‌ قلع و قمع مزدكيان را ادامه داد و جنگ با بيزانس را نيز از سر گرفت (540م). لشكركشي‌هاي او امپراتوري روم شرقي را با مشكلات فراوان مواجه ساخت. سرانجام در 561 م قرارداد صلح 50 ساله‌اي ميان دو دولت بسته شد. خسرو انوشيروان حكومت هياطله را برانداخت (557م) و با ياري دادن به اعراب يمن و اخراج حبشيان از آن سرزمين (ح 575-577م)، نفوذ خود را تا جنوب شبه‌جزيرة عربستان توسعه داد. روزگار خسرو انوشيروان، نه تنها اوج توسعة كشوري و لشكري ايران عهد ساساني بود، بلكه دورة اصلاحات اجتماعي و اداري نيز محسوب مي‌شد. وي در شيوة اخذ ماليات تغييراتي داد و امور اداري و نظامي نيز اصلاحاتي به عمل آورد. در عهد او در مدرسه‌ي طب جندي شاپور، كتاب‌هاي يوناني و هندي، به زبان‌هاي سرياني و پهلوي ترجمه و تدريس مي‌‌شد و ايرانيان در روزگار او با بازي شطرنج و كتاب كليله و دمنه آشنا شدند. از اين رو، نام او به عنوان يك فرمانرواي آرماني و يك حاكم حكيم، در اذهان باقي ماند.
پس از او. پسرش هرمزد چهارم بر تخت نشست (579م). واقعة مهم دوران حكومت او، طغيان بهرام چوبين بود كه به قصد عزل شاهنشاه ساساني، به سوي تيسفون لشكر كشيد. نجبا و موبدان نيز كه از هرمزد ناخرسند بودند، وي را از سلطنت خلع كردند و پسرش خسرو دوم يا خسرو پرويز را بر تخت نشاندند (590م). اما پادشاه جديد از پيش سپاه بهرام چوبين گريخت و به بيزانس پناهنده شد و سرانجام با كمك امپراتور بيزانس، بر بهرام غلبه كرد (591م). خسرو پرويز در مقابل كمك امپراتور بيزانس، طي قراردادي (591م)، بخش‌هايي از قلمرو ساساني را به بيزانس واگذارد و ميان دو امپراتوري صلح برقرار شد؛ اما خلع و قتل امپراتور حامي خسرو، دست او را در يورش به قلمرو روم باز كرد. دو سردار ايراني، شهر براز و شاهين، در آن سرزمين فتوحات قابل توجهي كردند، تا آنجا كه بيزانس تقريباً تمام متصرفات آسيايي خود را از دست داد و حتي قسطنطنيه نيز در خطر حمله قرار گرفت. مصر هم به دست سپاه ساساني افتاد (619م) و بدين ترتيب قلمرو خسروپرويز، به حدود قلمرو هخامنشيان رسيد. اما جنگ، طولاني شد و لجاجت خسرو براي ادامة آن، بيزانس را آمادة تلافي كرد. از 627 م حملات تعرضي بيزانس آغاز شد. آذربايجان ويران و غارت شد و سپاه بيزانس بين‌النهرين را گرفت. خسروپرويز به تيسفون گريخت، اما پيشنهاد صلح را رد كرد. سرانجام در جريان شورش مردم و سرداران، خسروپرويز از سلطنت خلع و سپس زنداني شد. پسر بزرگش شيرويه، به نام قباد دوم بر تخت سلطنت نشست و چند روز بعد خسرو پرويز در زندان كشته شد (628م). سلطنت او جملگي در استبداد و غرور و هوس بازي گذشت و جنگ‌هايي كه او به كشور تحميل كرد، ايران را فقير ويران ساخت.
قباد دوم بلافاصله با بيزانس صلح كرد و 3 سال ماليات مردم را بخشيد، زندانيان پدر را آزاد كرد و از سرداران سپاه دلجويي نمود. اما سلطنت او به يك سال هم نرسيد. طاعوني كه به دنبال جنگ‌هاي خانمان‌سوز خسروپرويز در ايران شايع شده بود، به زندگي قباد دوم نيز خاتمه داد (628م). با مرگ او، ايران در هرج و مرج فرو رفت و نشانه‌هاي انحطاط پديدار شد. در مدت 4 سال، از زمان مرگ خسروپرويز تا روي كار آمدن يزدگرد سوم (628-632م)، بيش از 10 تن بر تخت شاهي ايران نشستند. از ميان اين، اردشير سوم كودكي خردسال بود و بوران، دختر خسروپرويز زني بود كه به طور رسمي تاج شاهي را در ايران بر سر نهاد. آزرميدخت، دختر ديگر خسروپرويز نيز چندي بر تخت سلطنت ساساني تكيه زد.
وقتي بزرگان كشور، يزدگرد نوادة خسروپرويز را به شاهي برداشتند (632م)، او هنوز كم سال بود. يزدگرد سوم، در دومين سال حكومتش، در مرزهاي غربي كشور با نيروي اعراب مسلمان روبه‌رو شد. تا آن زمان، چند سال از پيدايش اسلام در سرزمين حجاز مي‌گذشت، اما ساسانيان فرصت توجه به آن را نيافته بودند. مدتي پس از سقوط حيره به دست مسلمانان (12 ق / 633م)،‌ سپاه عرب در قادسيه (نزديك حيره) اردو زد. به دنبال چند ماه مذاكره، جنگ درگرفت و در پايان آن رستم فرخ هرمزد سردار سپاه ساساني كشته شد (16 ق /637م). پس از آن، تيسفون با وجود مقاومت، سقوط كرد و يزدگر سوم به داخل كشور گريخت و براي آخرين بار در نهاوند مغلوب شد (21 ق/624م). اعراب مسلمان اين پيروزي را «فتح‌الفتوح» خواندند، زيرا از آن پس با هيچ مقاومت سازمان يافته و منظمي روبه‌رو نشدند. يزدگرد سوم هم كه به نواحي دورافتادة كشور گريخته بود، پس از سالهاي سرگرداني در 31 ق / 651م، در حوالي مرو در آسيابي كشته شد. با مرگ او، نه تنها سلسله‌ي ساساني به پايان آمد، بلكه ايران با پشت سر نهادن در دنياي باستاني خود، وارد دوران اسلامي حيات خويش شد.
منبع: زرين كوب ، روزبه . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 530 ـ 527

پیوندها