کلیات

مقدمه

ايران از سقوط نهاوند به دست اعراب مسلمان كه آن را «فتح‌الفتوح» خواندند (21 ق/642م)، بلكه شايد اندكي بعد از قتل يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني كه در حال فرار كشته شد (31 ق)، تقريباً به صورت رسمي جزو قلمرو خلافت اسلام درآمد و وارد دوران تاريخ اسلامي خود شد.
اسلامي شدن ايران هرچند ملي و وحدت بين اقوام ولايات ايران را كه ويژگي حكومت ساسانيان بود، از ميان برد، اما ايران را وارد فضاي حياتي مشترك تازه‌اي كرد: با تمدن‌هاي مختلف اقوام اسلامي مجال آشنايي داد، نظام شبه طبقاتي را كه ويژگي جامعة ساساني بود، از ميان برداشت و به اعضاي طبقات فرودست نيز امكان دست‌يابي به مناصت عالي وبرخورداري از دانش داد؛ و روي هم رفته بيش از عهد ساسانيان به جامعة ايراني فرصت و امكان شركت فعال در يك فرهنگ مختلط جهاني را عرضه كرد. عبور از آيين نياكان به دين جديد، به آن سادگي كه بعضي محققان پنداشته‌اند، تنها تبديل اورمزد به الله،‌ اهريمن به شيطان، و زردشت به ابراهيم يا كيومرث به آدم نبود، بلكه تمامي عقايد و رسوم و آداب دگرگون مي‌شد. اعتقاد به دو بن (ثنويت) نسخ مي‌گرديد و اعتقاد به توحيد جاي آن را مي‌گرفت. قبول نبوت عامه و خاصه هر دو براي مزديسنان غير قابل فهم بود. دربارة معاد و عالم اخروي، با وجود بعضي شباهت‌ها، بين دو آيين فاصلة بسيار وجود داشت. در حيات روزانه بسياري از امور محتاج به نفي عقايد و رسوم نياكان بود: خوردن گوشت خوك و مردار به شدت منع مي‌گرديد، شراب و قمار، رجس و از اعمال شيطان تلقي مي‌شد و مردم از ازدواج با محارم به شدت باز داشته مي‌شدند. در ترتيب ارث و تبني و مسائل مشابه همه چيز تغيير كرد و خريد و فروش بعضي اشياء ممنوع يا مكروه بود. بدين گونه، تشرف به آيين جديد براي مزديسنان كاري دشوار بود و در حكم اقدام به قبول نوعي انقلاب در تمامي شئون جامعه محسوب مي‌گرديد.
جنگ‌هايي كه اعراب اسلام را از سالها پيش به هجوم به ايران جرئت داده بود، در آغاز اسلام در درجه‌ي اول ناشي از شور و شوق مسلمانان به نشر اسلام بود. بعضي محققان پنداشته‌اند كه قحطي و گرسنگي حاكم بر مساكن عرب و بروز طاعون‌هايي كه هستي آنها را تهديد مي‌كرد، همچون طاعون عمواس از عوامل اين يورش‌ها بود. به علاوه، افزوني ميزان بيكاري براي اعراب شهر و باديه با ممنوع شدن ربا و معاملة خمر و اقدام به قتل و راهزني ممكن بود كه محرك خليفه و سركردگان به كار جنگ و فتح و كسب غنيمت از غير مسلمانان بوده باشد، انگيزة ايرانيان هم از آغاز تا هنگام متواري شدن و مرگ يزدگرد، غير از جاذبة اسلام عبارت بود از اميد به دست‌يابي به مساوات بين ضعفا و اقويا، رهايي از تحميلات طبقاتي موبدان و گرايش به يك شريعت «سمحه‌ي سهله» كه سختگيري‌هاي آيين زردشت در آن نبود. تصور آنكه گرايش به آيين تازه آنها را از لحاظ امنيت اجتماعي از مزاياي مسلمانان عرب بهره‌مند مي‌سازد و احياناً فكر آنكه با قبول مسلماني و شركت در جنگ‌هاي فتوح سهمي از غنايم هم عايد آنان خواهد شد، خود موجب اميدهايي بود كه غالباً پس از خاتمة عهد خلافت را شدين هم باقي مي‌ماند. اما پس از عصر اول فتوح كه خلوص نيت و شور ديني مسلمانان اوليه فروكش كرد و جاه طلبي و ثروت‌اندوزي و مساله نژاد و قوميت پيش آمد، ايرانيان دچار سرخوردگي شدند و به تدريج ميان آن‌ها و عرب‌ها فاصله‌اي عميق پديد آمد كه پي‌آمد آن بروز نهضت‌ها و قيام‌هايي بود كه برخي در لباس دين خواهي و بعضي با تمسك به ايران گرايي رخ نمود و همين امر سبب شد كه دامنه‌ي گروش به اسلام، همه جا يكسان و همزمان نباشد.
اما حادثة فتح ايران، با آن فراز و نشيب‌هاي سترگ، از مهم‌ترين حوادث تاريخ دنياي باستان است. تحقيق دربارة علل و چگونگي فتح ايران بدون توجه به تحولات سياسي اواخر عصر ساسانيان، در ايران و شبه جزيرة عربي، خاصه داستان مرتدان و جنگ‌هاي يمن،‌ بي‌گمان ناقص است. از آن سوي درباره‌ي اخبار فتوح ايران مبالغه‌ها و خطاهاي بسيار رفته است. روايات راويان عراق از گزافه‌گويي و خودستايي آكنده است؛‌ چنانكه اندك اخبار خداي نامه‌هاي ايران نيز از نفرت و بهانه تراشي خالي نيست. روايات اعراب حجاز هم تا حدي مشحون از انديشة معجزه و نصرت الهي است. روايات خداي نامه‌ها كه بعضي از آن‌ها در اخبار الطوال دينوري و غررالملوك ثعالبي مرغني و حتي تجارب الامم ابوعلي مسكويه وبعضي اخبار حمزه‌ي اصفهاني و مسعودي و طبري و بلاذري و مقدسي مجال بروزي يافته، ظاهراً پس از مرگ يزدگرد و به دست موبدان، بر اصل خداي نامه‌ها افزوده شده است. روايات عراقي بيشتر در اخبار ابومخنف وسيف بن عمر جلوه دارد كه از ديدگاه بعضي نويسندگان بسي مغشوش و غير قابل قبول است و خاصه در ارقام و اعداد مبالغه‌ي بسيار شده است. چنانكه دربارة تواريخ و سنين حوادث نيز در روايات اشتباهات بسيار هست و در باب اوضاع ايران در دوره‌ي آغاز فتوح تفصيل‌هايي دارند كه بعضي از آنها با مآخذ موثق سازگاري ندارد.
در دورة سلطنت‌هاي كوتاه و خون آلود كه بعد از عهد خسرو پرويز پديد آمد،‌ بعضي طوايف عرب چون تغلب و بكر و نمر و تنوخ كه در كناره‌ي بيابان‌هاي مرزهاي غربي ايران مي‌زيستند، به آبادي‌ها و ديه‌هاي مجاور دستبردهايي را آغاز كردند. اين بدوي‌ها در دورة خسرو پرويز در يك برخورد سرحدي در جايي موسوم به ذي قار دسته‌اي از لشكريان ايران را شكست داده بودند و ديگر چندان از حشمت و شوكت آنان بيمي به دل نداشتند. چنانكه از پس خسروپرويز، آن تهاجمات را گسترش دادند و مرزبانان هم از سركوب قطعي آن‌ها عاجز بودند و حتي فرستادن گروه‌هاي جنگي از سوي شهر براز به دفع اين اعراب نيز با شكست مواجه شد و اعراب را دليرتر گردانيد.
از اواخر ايام حيات پيامبر اكرم (ص) تا اوايل خلافت ابوبكر، قبايل بكر و شيبان از آشفتگي دربار تيسفون استفاده كرده،‌ به هجوم و دستبرد به آبادي‌هاي ايراني اطراف پرداختند و چون قبيلة حنيفه، هم پيمان ايرانيان به سبب گرفتاري در ماجراي رده نمي‌توانست به دفع اين مهاجمان بپردازد، شيبانيان حملات خود را گسترده‌تر كرده، سرعت بخشيدند. از آن سوي، چون خالد بن وليد كار مرتدان يمامه را به پايان برد، روانه‌ي عراق شد كه برخي از قبايل مرتد و اعراب هم پيمان دولت ايران در آن حدود به كروفر پرداخته بودند. در اين ميان، قبايل بين شيبان و نبي عجل كه از سالياني پيش منتظر فرصت براي غارت ولايت سواد بودند، اينك كه اوضاع را آشفته، و دولت خسروان را ضعيف مي‌ديدند، به كار برخاستند. مثني بن حارثه پيشواي بين شيبان از كساني بود كه در حوادث اين دوره نقش مهم داشت و از سوي ابوبكر اجازه يافت كه زير فرمان خالد بن وليد به قلمرو ايران حمله كند.
دربارة نخستين نقاطي كه مورد هجوم مثني و خالد قرار گرفت، روايات متناقض است. صلح با برخي شهرك‌ها و آبادي‌ها سواد كه مسكن مسيحيان و بعضي قبايل عرب و اشراف حيره بود، راه را براي هجوم به مرزبانان ايراني هموار كرد. نخستين جنگ از اين دست ذات السلاسل و پس از آن فتح حيره و گريز آزادبه مرزبان آنجا و شكست ايرانيان بود كه كليد شهرهاي شمالي و غربي حيره را به دست مسلمانان داد.
دهقانان اين مناطق به تدريج با خالد صلح كردند و جزيه بر گردن گرفتند، بدان شرط كه بر املاك خود بمانند و املاك خسروان را به مسلمانان دهند. خالد پس از آن عين‌التمر را گرفت و ظاهراً نخستين اسيران ايراني در همين زمان به حجاز گسيل شدند. در اين وقت خالد مامور شام، و ابوعبيد بن مسعود روانة حدود ايران شد. از سوي ديگر رستم فرخزاد سپهسالار ايران سپاه آراست و دهقانان سواد را به شوش خواند، ولي كاري از پيش نبرد. با اينهمه، عرب‌ها در پيكار جسر در ساحل شرقي فرات به سختي شكست خوردند و ابوعبيد كشته شد (رمضان 13). عمربن خطاب، جرير بن عبدالله بجلي را به آن حدود فرستاد و او به ياري مثني ابن حارثه پس از جنگ بويب، همة نقاطي را كه عرب‌ها از دست داده بودند، بازپس گرفت و شهرك‌هاي ابله، سوق بغداد، مذار، دشت ميشان و ابرقباد را نيز تصرف كرد.
در اين زمان يزدگرد در ايران بر تخت نشست و ايرانيان اميدوار شدند كه كارها به سامان آيد،‌ اما ورود سعدبن ابي وقاص كه در قادسيه اردو زد و پيام‌هايي كه ميان عرب‌ها و ايرانيان رد و بدل شد، جنگ را اجتناب ناپذير كرد و رستم فرخزاد نيز آمادة پيكار شد. در نتيجه‌ي شكست ايرانيان، سراسر زمين‌هاي ميان دجله و فرات ميدان تاخت و تاز مسلمانان شد و مداين نيز در معرض هجوم قرار گرفت. به دستور عمر دهقانان و اتباع ايشان در سواد امان يافتند و بر املاك خود ماندند و جزيه بر گردن گرفتند و در واقع راه را براي تسخير مداين هموارتر كردند.
از جمله عوامل شكست قادسيه گذشته از اختلاف‌هاي داخلي ايرانيان و نااميدي رستم از پيروزي، بايد خبر پيروزي مسلمانان بر روميان در يرموك و تا اندازه‌اي همراهي دهقانان سواد با مسلمانان را ياد كرد. به هر حال، سقوط مداين و گريز يزدگرد آغاز ورود اسلام به سرزمين اصلي ايران محسوب مي‌گردد. پس از قادسيه،‌ جنگ جلولا و تسخير حلوان پيش آمد. پس از اين حوادث، نوعي آرامش بر عراق حاكم شد. چه،‌ عمر نمي‌خواست پيشروي كند.اما واقعه‌اي نامنتظر آتش جنگ را باز شعله‌ور كرد: علاء حضرمي امير مسلمانان بحرين ناگاه از آنجا وارد خوزستان شد و تا استخر فارس را در نورديد. ايرانيان به مقابله برخاستند و عمر نيز به ناچار لشكر به مدد علاء فرستاد. و به اين سبب، يورش‌هاي هرمزان نيز به جايي نرسيد و مسلمانان رامهرمز و شوشتر را تسخير كردند و خود هرمزان را گرفته، به مدينه فرستادند. سپس فتح شوش و جندي شاپور و شكست شهرك مرزبان فارس، بخش مهمي از منطقه را به دست مسلمانان افكند و عمر به پيشنهاد احنف بن قيس اجازه داد تا مسلمانان سراسر ايران را در نوردند. جنگ نهاوند،‌ سرنوشت ايران را قطعي كرد و از آن پس مسلمانان به هيچ مانع جدي برنخوردند و به سهولت فارس،‌ آذربايجان، خراسان و ري را تسخير كردند. چون ولايت جبال فتح شد، مسلمانان با برخورداري از حمايت پادگان‌هاي خود در اطراف، روي به شرق و شمال شرق نهادند و سرانجام، سراسر سيستان و كرمان را نيز گرفتند و رهسپار ماوراءالنهر شدند. بدين گونه، فتح بخش اعظم ايران تا جيحون در همين ايام به انجام رسيد، ولي تا مدت‌هاي دراز قيام‌ها و شورش‌هاي ملي و ديني در ولايات جنوبي و شرقي و سپس شمال ايران دوام داشت.
از روايت‌هاي مربوط به اين جنگ‌ها و نفوذ اسلام در ايران بر مي‌آيد كه عقب نشيني برخي امرا و اشراف و دهقانان و حتي موبدان در برابر امواج هجوم تازيان و اسلام آوردن و همدلي با مسلمانان از عوامل مهم سقوط و اسلامي شدن تدريجي ايران بود و مقاومت‌ها و شورش‌هاي ضد عربي كه در خلال فتح و پس از آن در برخي شهرها رخ مي‌داد، مانعي جدي در برابر گسترش اسلام – هر چند كند و آرام – نبود. همدلي برخي از اشراف و امراي ايراني با مسلمانان باعث شد كه بر جان و مال خود ايمن شوند و حتي از عطاياي اسلامي بهره‌مند گردند و گاه موقعيت اجتماعي و سياسي خود را نيز حفظ كنند. نمونه‌هاي بسياري از اين رفتار را كه خود حاكي از ناخشنودي و بلكه تنفر سپاهيان و امرا از خسروان است، مي‌توان به دست داد. رفتار خيانت‌آميز آبان جادويه پس از جلولا با يزدگرد و نجات جان و اموال خود؛ همكاري هيربد نهاوند با مسلمانان؛ همداستاني دهقان نيشابور و هيربد دارابگرد و يكي از امراي سواد مرزبان طوس با مهاجمان همه از آن جمله است اين خود نكتة مهمي است كه فتح ايران و نفوذ اسلام در برخي شهرها – مانند ري و اصفهان – سبب رقابت و دشمني ميان امراي ايراني آنجا مي‌شد، از آن ميان مي توان به ماهويه مرزبان مرو، بهمنه و كنارنگ اشاره كرد. عمر نيز در مقابل، وقتي ديوان عطايا تشكيل داد،‌ اشراف ايراني همداستاني با مسلمانان را مشمول اين عطايا كرد كه خود عاملي براي پيشرفت مسلمانان شد.
صلح‌نامه‌هاي ميان ايرانيان و عرب‌ها خود حاوي نكات مهمي است و تسامح مسلمانان نخستين و همدلي برخي ايرانيان را با آنها نشان مي‌دهد. مطابق اين صلح‌نامه‌ها ايرانيان مي‌توانستند بر دين خود بمانند و املاك خود را نگاه دارند و جزيه و خراج دهند، يا از شهرها و املاك خود بروند، بي‌آنكه كسي متعرض آنها شود،‌ اما نبايد بر مسلمانان چيرگي جويند. نخستين صلح‌نامة طبرستان و دماوند و خوار جالب است كه بر اساس آن اسپهبد و «مصمغان» دماوند تعهد كردند كه دشمنان مسلمانان را به قلمرو خود راه ندهند، مسلمانان وارد مناطق آنان شوند و مردم به هر كجا كه خواستند بروند.
از فتح نهاوند دو سالي بيش نگذشته بود كه عمر به دست ايرانيان – فيروزنام- در مسجد مدينه به قتل رسيد (23 ق /644م) اين فيروز از اسيران جلولا بود كه او را در مدينه ابولؤلو مي‌خواندند و در اصل ترسايي بود از مردم نهاوند و به غلامي نزد مغيره‌بن شعبه كار مي‌كرد. بنا به رواياتي هرمزان، سردار ايراني مقيم مدينه، نيز در اين كار دست داشته است و بدين گمان او و فيروز را به همين اتهام كشتند. اما پيشرفت اسلام در ايران متوقف نشد و در روزگار خلافت عثمان و حضرت علي (ع) هم به رغم آشوب‌ها دوام يافت. مخصوصاً تا سال 31 ق كه يزدگرد هنوز زنده بود، باز گهگاه نبردهايي ميان ايرانيان و عربها در مي‌گرفت. با اينهمه، پيشرفت اعراب در داخل ايران كند و آهسته بود و مكرر مقاومت‌هاي محلي مانع اين پيشرفت مي‌شد، ولي با مرگ يزدگرد در حقيقت ديگر هيچ اميدي باقي نماند و مقاومت‌هاي محلي به حركت مذبوح مي‌مانست و بدينگونه برخلاف گزارش سيف، جنگ‌هاي فتوح تا اوايل عصر امويان دوام داشت
خلافت اموي كه در حقيقت يك دولت عرب گراي محض به شمار مي‌رفت، نسبت به غير عربان خشونت و نفرت خاصي نشان مي‌داد و به همين سبب،‌ موالي نيز در مبارزه با آن غالباً با شيعه و گروههايي كه بر حكومت خروج مي‌كردند – خوارج به مفهوم عام و خاص – همداستاني بودند. اين معني به ويژه در عراق كه در دولت اموي خود را تابع شام – مركز خلافت – مي‌پنداشتند، بيشتر جلوه‌گر بود. چنانكه در قيام مختار به خونخواهي امام حسين (ع) بسياري از موالي كه مسلمانان ايراني بودند، به او پيوستند و بيش از همه نسبت به امويان خشم و كين نشان دادند؛ اين موالي كه در كوفه فراوان بودند و كسب و تجارت اين شهر غالباً در دست آنها بود،‌ به لشكر خونخواهان پيوستند تا انتقام خواري‌ها و بيدادهايي را كه امويان بر آنها روا داشته بودند، بستانند. فزوني آنها در لشكر مختار و ابراهيم‌بن مالك و عنايت و اقبال اين دو سردار به آنها، خشم اشراف عرب را بر مي‌انگيخت و بدين سبب، قيام مختار و ابراهيم را، نه فقط نهضتي بر ضد امويان، بلكه نهضتي بر ضد عرب مي‌ديدند.
كوشش‌هاي موالي در مبارزه با امويان در اين قيام خلاصه نشد. پس از آن نيز اينان از هيچ فرصتي براي تجديد مبارزه دست نمي‌شستند. چنانكه وقتي زيد در اواسط خلافت امويان قيام كرد، موالي عراق از مهم‌ترين گروههايي بود كه به او پيوستند. دعوت زيد چنان بود كه در جلب اين موالي تاثير بسيار داشت و حتي در خراسان و جرجان و ري نيز مورد توجه قرار گرفت و آنگاه كه كشته شد، پسرش يحيي پناهي جز خراسان و بلخ نمي‌‌ديد؛ هر چند در آنجا نيز عمال خليفه او را كشتند و اندك زماني پس از آن ابومسلم قيام كرد.
پديدة ديگري كه مخصوصاً در عصر امويان، به تسريع در امر اسلامي شدن ايران كمك كرد، اما نتايج آن در استمرار و قدرت حكومت غربي اموي تاثير معكوس بخشيد، مهاجرت طوايف عرب به خراسان و ماوراءالنهر و اطراف قومس و قم و كاشان و نواحي فارس و حوالي سيستان و كرمان بود. در بعضي از اين مناطق، عرب‌ها قدرت و ثروت بسيار به دست آوردند و چون اوضاع طبيعي منطقه‌اي را موافق طبع و طرز معيشت خويش مي‌ديدند، بدانجا روي مي‌نهادند و ساكن مي‌شدند. خراسان و قم از اينگونه مناطق بود كه اعراب از همان آغاز فتح بدانجا كوچ كردند و به تدريج با ايرانيان خوگر شدند و آداب و رسوم و زبان آنها را فرا گرفتند و روابط خويشاوندي ميانشان برقرار شد. اما در همه جا چنين نبود. در سيستان آنها را اهرمن مي‌خواندند و از همنشيني با آنها خودداري مي‌كردند. در بخارا يك وقت ميان مساكن مسلمانان و غير مسلمان جدايي بود (نرشخي، 61-62) و در قم به آزار ايشان برخاستند؛ هم در اينجا يك بار عرب‌ها 70 تن از سران مجوس را سر بريدند تا مردم به مجاورت آنها راضي شدند.
از سوي ديگر اختلاف‌هاي داخلي اين قبايل كه انعكاس نزاع‌هاي ديرينة عدنانيان و قحطانيان و تيره‌هاي هر يك از اين دو بود، مجاورت آنها را با هم دشوار مي‌ساخت. سرانجام، اين كشمكش‌ها و طرز رفتار آنها با مسلمانان غير عرب، موجب مزيد نفرت از آنها شد و تدريجاً اهالي شهرها و ديه‌ها را بر ضد آنها برانگيخت و لاجرم دعوت فرقه‌هاي مخالف اموي در ميان موالي مجاور هجرتگاههاي اعراب بيشتر شد و در اواخر عهد اموي و حتي اوايل عهد عباسي، ايران به صورت يك كانون ضد عربي درآمد و برخي مذاهب و فرق در اين سرزمين پديدار شد كه در ديگر نقاط فتح شده نظير يافت. با اين حال، اسلامي شدن سراسر ايران لااقل تا اوايل قرن 3ق/9م به طول انجاميد. اينكه عامه‌ي اهل يك ولايت – مانند قزوين – يكسره و با هم به اسلام گرويده باشند، به ندرت اتفاق افتاده است، با آنكه در نواحي جنوبي و غربي ايران از همان آغاز فتوح بعضي از عناصر بومي و محلي مثل زظها و سيابجه و اساورة ديلم اسلام آوردند و با عنوان موالي حتي در جنگليهاي داخلي ايران به اعراب ياري نمودند. ليكن بعضي بلاد، خاصه فارس و جبال گيلان و ديلم، تا يك چند از قبول استيلاي اعراب خودداري مي‌كردند.
در اين فاصله عده‌اي از مزديسنان كه مايل به قبول اسلام نبودند از حدود سواحل خليج فارس به گجرات هند سفر كردند و «پارسيان» خوانده شدند و گرچه نخست فرمانرواي گجرات از ايشان بيمناك شد، ولي سپس همه را نواخت و اجازه‌ي اقامت داد با اينهمه، در ايران مردم به تدريج تازه واردان را پذيرفتند،‌ چه، آنگاه كه اسلام هر شهري را مي‌گشود، تحولي در احوال فرد و در نظام جامعه پديد مي‌آورد. براي فرد حقوق تازه‌اي مي‌آورد كه از آن بي‌خبر بود. در جامعه، نظام طبقات و امتياز خاندان‌ها از ميان مي‌رفت و دين تازه فاصلة ميان اشراف و فرودستان را پر مي‌كرد. كسي كه مسلمان مي‌شد، همان مالياتي را كه به خسروان مي‌داد، به عنوان صدقه و زكات و خراج پرداخت مي‌كرد و آن كس كه بر دين پدران مي‌ماند، جزيه مي‌پرداخت و از خدمات لشكري آسوده بود و در دين خويش نيز تا حدي آزادي داشت و از آن سخت‌گيري‌ها و فشارهاي موبدان نيز چندان خبري نبود. نومسلماناني كه در جنگ‌هاي فتوح، با مسلمانان نجنگيده، و اسير نشده بودند، موالي – بندگان آزاد شده – خوانده مي‌شدند و از همان قرن اول نقش مهمي در تحولات عراق ايفا كردند. در بعضي شهرها شمار اين موالي از عرب‌ها بيشتر بود و خود طبقة اجتماعي خاصي را تشكيل مي‌دادند. بعضي از واليان عراق به سبب كثرت موالي و نقش آنها در تحولات منطقه، به ناچار به فراگرفتن زبان فارسي مي‌پرداختند. با اين حال، اين موالي سخت مورد تحقير و فشار واقع مي‌شدند.
واكنش اين تحقير و فشار، ظهور نهضت شعوبيه بود كه در مقابل غرور نژادي عرب، منكر سيادت و برتري آنها بودند و تمامي اقوام عالم را مساوي مي‌شمردند و تفاخر و تعصب عرب را مخالف اسلام و قرآن مي‌دانستند. آنان به تدريج به طعن عرب پرداختند و در اين كار راه مبالغه و افراط پيمودند. نگاهي به آثاري كه در قرون اوليه‌ي اسلام توسط موالي و ديگران در اين ابواب نگاشته شده و نيز شاعراني كه از آنها در زمرة شعوبيه ياد شده است و اشعار بسيار در قبايح و مثالب عرب سرودند، همچون اسماعيل بن يسار، بشار بن برد، خريمي و ديگران اين معني را نشان مي‌دهد. گسترش شعوبيه كه در فرهنگ و ادب اواخر عهد اموي و اوايل عصر عباسي انعكاس وسيع يافت، مخصوصاً به نشر زندقه و الحاد در مقابل اسلام نيز منجر شد. ارتباط شعوبيه با زنادقه در عراق و با طبقات دهقانان در خراسان، مقابلة آنان را نژادگرايي اموي تا حد زيادي قرين توفيق كرد و مجموع اين جريان‌ها موجب شد كه در ميان موالي احساس تعلق به قوميت ايراني باقي ماند (اشپولر، 2/277) و حتي رسوخ كند. تفوق برمكيان و آل سهل در ايراني كردن دربار بغداد، تعصب نژادي را در ميان اشراف عرب برانگيخت، اما توفيق عنصر ترك در دربار خلفا، تدريجاً به تعصبات شعوبيه خاتمه داد و موالي ايراني را از گرد خلفاي بغداد به حوزه‌ي دولت‌هاي مستقل و نيمه مستقل ايراني در خراسان و سيستان و ماوراء‌النهر جلب كرد.
گذشته از موالي، ذميان كه معاهد خوانده مي‌شدند، نيز بر خلاف آنچه در معاهدات صلح آمده بود، سخت مورد آزار عمال اموي قرار مي گرفتند و اين معني به ويژه به روزگار حكومت حجاج بر عراق شدت گرفت. چنانكه اگر ذميان، براي رهايي از اين آزارها و فشارها، يا صرفاً از روي ميل و اعتقاد به اسلام مي‌گراييدند، براي آنكه قطع جزيه و خراج به عوايد بيت‌المال اموي لطمه‌اي وارد نياورد، آن‌ها را باز به پرداخت جزيه وا مي‌داشتند. اين رفتار چنان ناعادلانه و مغاير با روح اسلام بود كه گاه اعراب متورع را به اظهار نفرت از حكومت وادار مي‌كرد و يك بار هم خليفه عمربن عبدالعزيز را به اعتراض واداشت.
احساس نفرتي كه امويان در گروه‌هاي پرنفوذي از مسلمانان و نيز موالي و اهل ذمه ايجاد كردند، در اواخر عصر ايشان، خراسان را براي نشر دعوت سري شيعه كانون مناسبي كرد. وجود اختلافات و عصبيت‌ها بين قبايل عرب نيز از اسبابي بود كه نشر اينگونه دعوت‌هاي سري را در آن سامان آسان مي‌كرد. نهضت‌هاي شيعه – توابين، زيديه، كيسانيه، هاشميه و ... – كه همه جا غالباً موالي هواخواه آن بودند، در عراق چندان پيشرفتي نيافت و بني اميه آن را سركوب كردند، اما دنبالة اين دعوت‌ها كه ابراهيم امام عباسي آنها را در يك جا گرد آورد، در خراسان پيشرفت كرد؛ از آن روي كه موالي خراسان و ساكنان قرا و روستاها كه مبادي شيعه در باب امامت را مي‌پسنديدند، به اين دعوت روي خوش نشان دادند؛ خاصه كه برخي از داعيان بزرگ عباسي و سپهسالارا نشان همه ايراني بودند. بدين گونه، ابومسلم – كه دربارة آغاز فعاليتش در نهضت عباسي روايات گوناگون آورده‌اند و خود از موالي بود- دست به كار متحد گردانيدن خراسانيان شد و كشاورزان و پيشه‌وران و سوداگران و موالي گردش فراهم آمدند و سرانجام، امويان را برانداختند. ابومسلم در اين كار از سركوب جنبش‌هايي چون قيام به آفريد كه مقارن نهضت عباسي در خراسان ظهور كرد، خودداري نداشت.
به هر حال،‌كوشش‌هاي خراسانيان در پيروزي نهضت عباسي، و نيز تركيب و سازمان آن دولت چنان بود كه آن را «خلافت خراساني» خواندند. اين نخستين نقش بزرگي بود كه در تاريخ سياسي اسلام از ايرانيان رقم زده شد و آغازگر نهضت‌ها و قيام‌ها و ظهور دولت‌هاي ايراني گرديد. گفته‌اند: ابومسلم با سياه جامگانش از فرداي پيروزي عباسيان، به انديشة جدا كردن خراسان از خلافت افتاد، يا در دستگاه خلفا اين انديشه را به او نسبت دادند و وي مورد سوء ظن سفاح و خاصه منصور واقع گرديد. سفاح كوشيد تا شورشي برضد او در خراسان برپا كند، اما كامياب نشد؛ منصور سرانجام او را به حيله به كوفه كشاند و به سختي كشت (137 ق/754م). هرچند كه دليل و نشانه‌اي بر تمايل ابومسلم به قيام و جدايي طلبي در دست نيست، اما قيام‌هاي متعددي كه پيروان و نزديكان او بر ضد خلافت عباسي بر پا كردند و با تكريم خاطرة ابومسلم همراه بود، ممكن است امروز مورخ را به احتمال صحت اين اسناد متمايل سازد. در واقع در سرزمين‌هاي گسترده بر نواحي غربي خراسان، از نيشابور و قومس و ري و طبرستان شمار كساني كه به خاطر ابومسلم دائم آمادة قيام بودند، بسيار بود و مي‌توانستند به نهضت او در مقابل سپاه آل عباس ياري رسانند. به علاوه، در نواحي شرقي خراسان هم، چنانكه في‌المثل قيام اسحاق ترك و مقنع نشان داد، طرفدارانش بسيار بودند. ابومسلم براي تامين نواحي شرقي خراسان حتي در سرحدهاي چين نيز كروفري كرده، و در يك جنگ در نواحي طراز تلفات بسيار به چيني‌ها وارد ساخته بود و احتمال نمي‌رفت كه قيام او براي استقلال خراسان او را از جانب چين به دغدغه اندازد. به هر حال، روش‌هاي بيدادگرانة عباسيان به زودي بسياري از رهبران و طرفداران دعوت را از حمايت عباسيان پشيمان كرد و اين معني حتي در شعر عرب نيز انعكاس يافت. از آن سوي، نفوذ و اعتبار ابومسلم سبب شد تا برخي ياران و طرفداران او در خراسان با ايجاد نهضت‌هاي ديني و ملي سلطة عباسيان را بر خراسان سست كنند. شماري از اين قيام‌ها در ماوراء‌النهر، خراسان، ري، طبرستان و آذربايجان، جنگ‌هايي فرسايشي بود. كه گرچه تمام آنها به شكست منجر شد، اما خلفاي عباسي را متوجه كرد كه حكومت از بغداد بر ولايت دوردست خاصه خراسان تا چه حد دشوار است.
نخستين قيام پس از قتل ابومسلم، نهضت سنباد بود. وي در زمره‌ي سياه جامگان مورد توجه و حمايت ابومسلم قرار داشت. قيام او كوتاه، اما خونين و هولناك بود. بيشتر يارانش از مردم كوهستان ري و طبرستان بودند و وي به سرعت ري و قزوين وقومس و نيشابور را گرفت و عناصر گوناگون ديگري با او همداستان شدند، ولي در جنگ با سپاه عباسي شكست خورد و گريخت و اندكي بعد به دست يكي از كسان اسپهبد طبرستان كشته شد. اما خونخواهي ابومسلم چندي بعد بهانه‌اي براي يك مدعي خطرناك ديگر – مقنع-شد كه خود از سرهنگان ابومسلم بود. ياران او را سپيد جامگان مي‌گفتند كه بيشتر از موالي و روستاييان خراسان بودند و بيش از 14 سال در حدود سغد و بخارا و كش و نخشب موجب بيم و هراس مسلمانان گشتند. از فرجام كار مقنع اطلاعي در دست نيست، جز آنكه در پي محاصره‌اي طولاني در قلعه‌ي سنام در حدود كش، به جان رسيد و قلعه را تسليم كرد و ناپديد شد.
اما اين آخرين نهضت نبود كه به نام ابومسلم پاي گرفت. نام ابومسلم در قيام بابك نيز كه يك چند ماية وحشت و اضطراب خليفة بغداد گشت، باز در ميان آمد. نتيجة ديگري كه خلافت بغداد از اين قيام‌ها گرفت. آن بود كه نمي‌توان فرقه‌ها و نهضت‌ها را با شمشير به سكوت واداشت. مامون كه خود متوجه اين نكته بود، به دنبال رفع اختلال‌هايي كه خلافت او را تهديد مي‌كرد، خراسان را به سردار ايراني و خراساني خود طاهر ذواليمينين داد. طاهر به ياري لشكريان خراسان خلافت را از امين به برادرش مامون منتقل كرده بود. قدرت ونفوذ او در آغاز خلافت مامون به درجه‌اي بود كه نفوذ و قدرت ابومسلم رادر عهد سفاح به خاطر مي‌آورد. فرزندان و برادران و اعمام او نيز در دستگاه خلافت نفوذي كسب كرده بودند. در خراسان، طاهر ظاهراً امارت استكفا داشت و به نام مامون امارت مي‌كرد، اما در آخر نام خليفه را از خطبه انداخت و تقريباً نسبت به او عصيان كرد. هر چند خود او بلافاصله يك روز يا چند روز بعد وفات يافت (205 ق / 820 م)، اما مامون امارت خراسان را به اختلاف او واگذاشت و معتصم نيز با آنكه از آنها چندان راضي نبود، همچنان امارت خراسان را بر آنها مسلم داشت. بدين گونه اگر نتوان گفت: طاهر نخستين دولت مستقل ايراني را در عهد اسلام به وجود آورد، بي‌شك مي‌توان گفت: اولين امير بزرگ ايراني بود كه امارت استكفاي خراسان را در خاندان خويش موروثي كرد. دربارة مرگ طاهر روايات گوناگون است. مي‌گويند احمدبن ابي خالد احول، و به قولي خود مامون، چون احتمال مي دادند كه طاهر درخراسان دم ازاستقلال زند يكي ازمحرمان خويش رابا او همراه كردند ونهاني به او گفتند كه چون طاهره عصيان خويشش اشكاركرد. اورا به زهر هلاك كند .اما اين روايت ادعايي بي‌اساس است. به هر حال، طاهر در خراسان به دفع خوارج كه در دوران نزاع بر سر خلافت قدرتي يافته بودند، توفيق يافت و امارت سيستان را نيز به پسر خود طلحه واگذار كرد؛ او را به جنگ با خوارج و ياران حمزه بن آذركه مامور ساخت. هر چند در ايام حيات طاهر فتنة خوارج به كلي فروننشست، ولي شوكت و هيبت او در خراسان امنيت پديد آورد و آن هرج و مرج كه پيش از امارت او در خراسان از غلبة حمزه و خوارج پديد آمده بود، تا حدي آرام يافت.
پس از طاهر پسرش عبدالله امارت خراسان يافت. عبدالله سخت مورد علاقه و حمايت مامون بود و در دفع بعضي شورش‌ها در بين‌النهرين خليفه را ياري‌ها رسانده، و مدت‌ها رئيس شرطه‌ي بغداد بود. حكومت او – كه در واقع آغاز دورة جديدي در تاريخ ايران و تاسيس نخستين دولت نسبتاً مستقل ايراني درعصر اسلامي به شمار مي‌رود – و برادرانش در خراسان – به سبب كوششي كه در بسط عدالت و دفع هرج و مرج نشان دادند – خاطره‌ي خوبي بر جاي گذاشت.
نقش او در خاتمه دادن به شورش بابك و مازيار هم خدمت مهمي به خليفه‌ي بغدادي تلقي شد. حتي نوادة او محمد بن طاهر هم كه مغلوب يعقوب ليث شد، همچنان در بغداد مورد علاقه و حمايت عباسيان بود. آخرين امير طاهري به شعر و شادخواري بيش از حكومت علاقه داشت. در زمان او حسن بن زيد علوي در طبرستان به داعية امارت و امامت برخاست و پس از جنگ با لشكر محمدبن طاهر عاقبت آن ولايت را از دست طاهريان به درآورد، چنانكه ري و قزوين نيز در 251ق/865م از قلمرو ايشان خارج شد. پس از آن در 259 ق يعقوب ليث نيشابور را گرفت و محمد بن طاهر را به بند كشيد. محمد در 262 ق 876م پس از شكست يعقوب از موفق عباسي، از بند گريخت و به خراسان رفت، ولي نتوانست حكومت پدرانش را احيا كند.
حكومت طاهريان كه با وجود استقلال داخلي،‌ تابع خليفه بود، معلوم كرد كه كسب استقلال براي خراسان و ولايات دور دست، با اظهار تابعيت، بهتر از سركشي و جنگ ممكن مي‌شود؛ در حالي كه يعقوب ليث صفار، عيار سيستان چنين نمي‌انديشيد. وي كه در منطقه‌اي پرآشوب و غالباً مقهور خوارج و مخالفان خلافت، برآمده بود (247 ق)، اگرچه در آغاز آشكارا به مبارزه با خليفه برنخاست و حتي يك چند در شيراز خطبه به نام خليفه كرد، ولي در باطن قدرت و نفوذ خود را منبعث از خليفه نمي‌دانست و اندكي بعد حركت خود را به قيامي بر ضد خلافت بدل كرد. از آن زمان كه يعقوب رويگر (صفار) در زي عياران به كار برخاست، تا آن وقت كه سيستان و پوشنج هرات را از حكم خليفه به درآورد (253ق) و كرمان و فارس (255ق) و خوزستان را هم بر قلمرو خود افزود و به فرماندهي بزرگ و اميري پرقدرت بدل شد، چند سالي بيش نمي‌گذشت.
يعقوب چون رتبيل را كشت و در 259 ق با تسخير نيشابور، طاهريان را برانداخت، دولتي پديد آورد كه به نام حرفه‌ي او، صفاريان خوانده مي‌شدند. به روايت گرديزي (ص 308 –309) به هنگام فتح نيشابور در گفت و شنودي كه با فرستادگان محمد بن طاره انجام داد و از او عهد و لواي خيفه خواستند، به جاي ارائه حكم خليفه كه رسم حكام تازه وارد بود، شمشير خود را نشان داد بدين گونه، مشروعيت حكومت خود را غلبه و قدرت شخصي و متكي به شمشير نماياند. وي سپس قصد طبرستان كرد و حسن بن زيد را شكست داد و به قدرتي مهيب و خطري جدي براي خلافت بدل شد، تا آنجا كه خليفه دل به دفع او بست. چون مقارن ايام قيام او، شورش صاحب الزنج هم بغداد و خلافت را تهديد مي‌كرد، خليفه ظاهراً كوشيد ضمن به رسميت شناختن غلبة او بر سيستان، ولايات طخارستان و سند را هم به او واگذارد و او را به جاي حركت به سوي بغداد، به عزيمت براي ادامة فتوح در نواحي بلخ تشويق كند؛ اما كروفري كه او در نواحي شرق كرد، مانع از عزيمتش به بغداد نشد و وي بي‌آنكه اتحاد با صاحب‌الزنج را براي تهديد بغداد بپذيرد، خود به جنگ با خليفه اقدام كرد. اما در دير عاقول نزديك بغداد از سپاه خليفه به فرماندهي موفق برادر معتمد عباسي شكست خورد. وي مدتي بعد در جندي شاپور درگذشت (265ق/879م)؛ با اين حال تا آخرين لحظة حيات با وجود تطميع و تشويق، حاضر به مصالحه با خليفه نشد و جز برانداختن او و خلافت، ظاهراً هيچ هدف ديگري نداشت. هر چند برادرش عمروليث كه پس از او به امارت بخشي از قلمرو يعقوب برداشته شد، از كنار آمدن با خليفه خودداري نكرد، اما او هم در امارت خود بارها مجبور به نافرماني نسبت به خليفه شد و سرانجام نيز در مقابله با سپاه ساماني كه خليفه از روي خدعه، فرمان ولايت خراسان را هم به او و هم به سامانيان داده بود، بدون هيچ جنگي دستگير شد (287 ق /900م) و بدين گونه،‌ به اهتمام سامانيان خليفه از تهديد صفاريان رهايي يافت. با اينهمه،‌ اعقاب عمرو تا سال‌هاي دراز بر بخش‌هايي از سيستان و برخي نواحي ماوراء‌النهر حكومت داشتند.
سلالة سامانيان هم كه در همين اوقات در خراسان پاي گرفت. با وجود استقلال بيشتر از اظهار تبعيت ظاهري نسبت به خليفه خودداري نكردند. نه تنها اسد بن سامان- خدات از امراي ماورا‌ءالنهر كه مورد حمايت مامون بود، همواره از بغداد اطاعت مي‌كرد، بلكه اخلافش نيز همه بدان راه رفتند. اسماعيل بن احمد، بنيان‌گذار واقعي دولت سامانيان، موقعي بر حكومت استقرار يافت كه خوارج و مخالفان خليفه را فرو كوبيد. پسران او نيز كوششي بسيار در دفع زيديان و مخالفان از خود نشان دادند. البته سامانيان جز هداياي مختصر، نه خارج مرتبي براي خليفه مي‌فرستادند، نه در مواقع جنگ قوايي براي كمك به او گسيل مي‌كردند. با اينهمه، اظهار تبعيت آنها نسبت به خليفه، به قدرت آنها در نظر عام مشروعيت بيشتر مي‌بخشيد.
در اواسط دولت ساماني و اوايل ظهور آل بويه، سلسله‌اي از حكام ايراني كه اصلاً اهل سغدبودند، موسوم به آل الياس بر كرمان فرمان مي‌راندند. مؤسس اين سلسله ابوعلي محمد ابن الياس از سرداران ساماني است كه پدرش نيز از سپهسالاراني بود كه نصر بن احمد ساماني او را به جنگ با ناصر كبير علوي به طبرستان فرستاد. ابوعلي محمد در نزاع‌هاي داخلي سامانيان مورت تعقيب نصر ابن محمد واقع شد و در 317ق از نيشابور روي به كرمان نهاد و آنجا را گرفت. پس از جنگ و گريز‌هايي سرانجام در كرمان خطبه به نام عمادالدولة بويه اي كرد، با اينهمه،‌ معلوم نيست كه وي واقعاً مطيع آل بويه بوده باشد؛ به ويژه كه وي در اواخر حكومت خويش قصد تصرف قلمرو ركن‌الدوله كرد و عتبي نيز او را مطيع سامانيان دانسته است (ص 308). با اينهمه، وي به پايمردي معزالدوله احمد از خليفه مطيع، خلعت و لواي حكومت گرفت. از اين سلسله 3 تن در كرمان فرمان راندند. آخرين امير آل الياس، سليمان بن محمد نام دارد كه در جنگ با گورگير بن جستان نايب عضدالدوله كشته شد و خاندانش برافتاد.
در اين روزگار سلسلة ديگري موسوم به آل محتاج، بيش از نيم قرن از 321 تا 381 ق / 933 تا 991م زير نظر و نفوذ سامانيان در بخش‌هايي از خراسان فرمان راندند كه گاه دعوي استقلال داشتند. ايشان را از اخلاف امراي كهن چغانيان – بر كرانة جيحون – موسوم به چغان خدات دانسته‌اند (لسترنج، 467). بنيان‌گذار اين سلسله محتاج بن احمد نام داشت و پس از او 7 تن از فرزندان و نوادگانش نيز حكم راندند، تا آخرين آنها ابوالمظفر احمد بن محمد در كشاكش‌هاي ميان غزنويان و سامانيان و فايق خاصه از صحنة تاريخ محو شد.
سلسلة ديگري كه از اواخر ايام سامانيان به عنوان دولتي محلي ظهور كرد، آل مامون نام دارد. اميران اين سلسله مدت كوتاهي از 385 تا 408 ق /995 تا 1017 بر خوارزم فرمان راندند و برخي از آنها به خوارزمشاه موسوم شدند. نخستين فرد شناخته شده‌ي اين خاندان ابوعلي مامون اول فرزند محمد خوارزمشاه است كه پيش از 385 ق نيز مدتي فرمانرواي گرگانج بود و بر اثر ضعف سامانيان كاث را نيز گرفت و محمد بن احمد خوارزمشاه از آل عراق را برانداخت. پس از او ابوالعباس مامون بن مامون در 399 ق /1009م رشتة امور را در دست گرفت، ولي ز محمود غزنوي بيم داشت و مي‌كوشيد بهانه به دست او ندهد. با اينهمه، مدتي بعد ناچار شد خطبه به نام محمود كند. ابوالحارث محمد بن آخرين امير آل مامون به دست محمود كه خوارزم را تسخير كرد، برافتاد، آل مامون از سلاله‌هاي دانش دوست ماوراءالنهر به شمار مي‌روند و دربار آنها پناهگاه دانشمندان برجسته‌اي چون ابوريحان بيروني، ابوعلي‌سينا، ابوالخير خمار و ابوسهل مسيحي بود.
غزنويان هم كه پس از آل سامان وارث حكومت خراسان شدند، همچنان سياست اظهار تبعيت نسبت به خليفه را- لااقل درتشريفات ظاهري- دنبال كردند. محمود و پسرش مسعود در آنچه به ظاهر حكومت مربوط مي‌شد، خود را تابع فرمان خليفه مي‌دانستند و به هنگام جلوس از جانب او حكم و لوا دريافت مي‌داشتند. در موارد تعزيت و تهنيت با دستگاه خلافت مكاتبه داشتند و از غنايم تاخت و تازهاي اطراف هند هم هدايايي براي وي ارسال مي‌كردند. همين اظهار اطاعت ظاهري، مشروعيت آنان را در نظر اكثر مسلمانان عاري از ترديد مي‌ساخت. با اين حال، حكومت آنها به كلي مستقل بود و فرمان‌هاي آنان مانند سامانيان بر اساس حكم و استبداد شخصي صادر، اما به نام خليفه اجرا مي‌شد.
سلسله‌ي غزنويان با ابواسحاق آلپ تكين از غلامان احمدبن اسماعيل و نصر بن احمد ساماني – كه سپس سپهسالار خراسان شد – آغاز مي‌شود. چون ميان آلپ تكين و منصور بن نوح نزاع شد و كار به جنگ كشيد، او به قصد جهاد رهسپار كابل شد و چون به غزنه رسيد (351 ق / 962م)، آنجا را گرفت و دارالامارة خويش ساخت. پس از او و امارت كوتاه پسرش اسحاق، حكومت غزنه به دست سبكتگين، غلام و داماد آلپ تكين افتاد كه بنيان‌گذار واقعي دولت غزنويان به شمار مي‌رود. اين دولت از آغاز حكومت آلپ تكين بر غزنه تا انقراض آن به دست غوريان در 582 ق 186م، حدود 230 سال دوام يافت كه بخشي از آن مستقل، و بخشي تابع سلاجقه بود. آخرين حكام غزنوي – تاج الدوله خسرو شاه و پسر او سراج الدوله خسرو ملك – از غزنه رانده شده، و لاهور را تختگاه خود گردانيده بودند.
سلاله‌هاي ديگري هم در همين ايام، مقارن با طاهريان، سامانيان و غزنويان حكومت‌هايي به وجود آوردند كه مبتني بر تابعيت خليفة بغداد نبود، بلكه غالباً با طغيان بر ضد خليفه در ولايات مختلف، حكومت‌هاي مستقلي تشكيل دادند؛ از آن جمله بودند علويان در طبرستان كه مدعي خلافت هم بودند و بر خلاف دستگاه خلافت، اظهار تشيع مي‌كردند. دولت علويان طبرستان را اصلاً حسن بن زيد، ملقب به داعي كبير تاسيس كرد كه پس از شكست قيام يحيي بن عمر نوادة زيد در روزگار مستعين به ري گريخت و از آنجا به ديلم رفت و به دعوت پرداخت. در اين زمان مردم طبرستان كه از ستمگري عمال محمدبن عبدالله بن طاهر به تنگ آمده بودند، دعوت حسن را پذيرفتند و با او بيعت كردند (250 ق / 864م). وي به سرعت بر بخش‌هاي بزرگي از طبرستان و رويان مستولي شد و قارن بن شهريار از اسپهبدان آل قارن و لشكر طاهريان را شكست داد. وي پس از آن از يعقوب ليث شكست خورد، ولي اندكي بعد امارت خويش را بازيافت. فرزند او محمد كه از 270 تا 281 ق / 883 تا 894م حكومت كرد، گرگان را نيز گرفت و قصد هرات و سيستان كرد كه به قتل رسيد. پس از او حسن بن علي، معروف به ناصر كبير رشتة كارها را در دست گرفت و چند بار با سامانيان جنگيد و سراسر طبرستان و بخشي از گيلان را تصرف كرد. داماد و جانشين او حسن بن قاسم به روزگاري حكومت يافت (304-316ق/916-928م) كه از يك سوي پسران ناصر كبير را در پيش روي داشت و از سوي ديگر مي‌بايست با سامانيان پنجه در افكند. ماكان كاكلي و علي بن بويه دو تن از سران ديلم در اين روزگار همراه او به جنگ با دشمنان علويان برخاستند. با اينهمه، وي نتوانست چندان دوام بياورد و در 316 ق به دست اسفار شكست خورد و توسط برخي ياران او به قتل رسيد و دولت علويان برافتاد.
از قيام‌هاي ديگري كه در همين ايام براي استقلال ولايات شمال، جبال و فارس صورت گرفت، قيام اسفارش بن شيروية ديلمي و مرداويج زياري و قيام ديالمه‌ي آل بويه بود. كه بعضي از آنها مثل مرداويج ظاهراً غير از برانداختن خلافت، مقاصد ديگر نيز داشتند. ولاياتي كه به دست وي مي‌افتاد. عرضة كشتار و غارت مي‌شد، در حالي كه ضعف دستگاه خلافت، حمايت خليفه را از آن ولايت غير ممكن مي‌ساخت. با اينهمه، قتل اسفار (ابن اسفنديار، 1/294) به خليفه كمكي نكرد، زيرا مرداويج زياري كه از سرداران او بود و در طرح و اجراي قتل او نيز دست داشت (319 ق /931م)، همان مواضع سلف خود را دنبال كرد. وي به سرعت بر متصرفات اسفار چيره شد و سلسله‌اي به نام آل زيار (ه م) بنيان نهاد. مرداويج در آغاز، خيالات اسفار را در احياي حكومت تازه‌اي شبيه به نظام حكومت ساسانيان پي‌گرفت و براي خود تاج و تختي شبيه به تخت و تاج آنان سفارش داد و در سرزمين‌هايي چون همدان و اصفهان و دينور از مردم خراج‌هاي سنگين گرفت و نسبت به لشكريان خويش، خاصه غلامان ترك سختگيري‌هاي غير قابل تحمل اعمال كرد و سرانجام هم در 323 ق / 935 م به دست آنها در حمام به قتل رسيد. برادر مرداويج، وشمگير كه مردي جنگي، اما روستايي گونه بود وبعد از وي به امارت رسيد، خيالات غريب برادر را دنبال نكرد و با آنكه نسبت به عباسيان همواره كينه‌اي در دل داشت، از مصالح با خليفه خودداري نورزيد و نسبت به سامانيان نيز اظهار اطاعت كرد. سلسله‌ي آل زيار بعد از او به پسرش بيستون و سپس به قابوس بن و شمگير رسيد و‌ آنگاه به نواده‌اش منوچهر بن قابوس منتقل شد. از آن پس، آل زيار از حالت سركشي نسبت به خلافت بغداد بيرون آمد و همچون سامانيان و طاهريان به تابعيت خليفه گردن نهاد، ولي در صحنة حوادث عصر، تاثير و نقش قابل ملاحظه‌اي نداشت.
با اينهمه، خليفه از مخالفت و تهديد عناصر ديلمي كه غالباً شيعه و پرورش يافتة علويان طبرستان بودند، رهايي نيافت. بعد از قتل وشمگير، با پسران ابوشجاع بوية ماهيگير، علي و حسن و احمد مواجه شد كه مثل يعقوب و مرداويج، بدون اجازة خليفه به تصرف شهرهايي در نواحي فارس و اصفهان و كرج ابودلف دست زدند. حكام خليفه را از شهرهايي كه رسماً از جانب خليفه به آنها تفويض شده بود، بيرون راندند و با حفظ اتحاد، قلمرو وسيعي شامل اصفهان و فارس و خوزستان را از طريق سركشي نسبت به خليفه تصرف كردند و بين خود تقسيم نمودند. فارس به علي بن بويه برادر مهين، اصفهان و نواحي ماد سابق به حسن بن بويه برادر مياني، و كرمان و خوزستان به احمد بن بويه برادر كهين رسيد. چندي بعد، احمد از انحطاط و اختلالي كه در دستگاه خلافت راه يافته بود، استفاده كرد و با حمله به خوزستان، بغداد را به تصرف درآورد (334ق/946م)؛ آنگاه، خليفه‌ي وقت – مستكفي- را عزل كرد و به جاي او خليفه‌اي با لقب مطيع نشاند كه در واقع خود او بود.
خليفة جديد سلطة احمد را پذيرفت و به او لقب معزالدوله، به برادر مهترش علي لقب عمادالدوله، و به برادرش حسن لقب ركن‌الدوله داد. معزالدوله و برادرانش با آنكه مذهب تشيع، و ظاهراً زيدي داشتند، براي خليفه‌اي كه دست نشاندة خود آنها بود، در انظار تا حدي با تكريم و احترام رفتار مي‌كردند،‌ اما رنگ تشيع حكومت آنها در بلاد متصرفيشان، از جمله بغداد، ظاهر شد نيز و با سركشي و عصيان نسبت به خليفه و ايجاد انسجام ميان شيعيان عراق، حكومت مستقلي در بخش‌هايي از ايران و عراق پديد آوردند. شايد بتوان اين سلسله را نخستين سلسله‌ي مستقل ايراني بعد از سقوط ساسانيان خواند. عضدالدوله پسر ركن الدوله كه بعد از عماد الدوله در 338 ق/949م فرمانرواي فارس شد، كوشيد عزالدوله بختيار پسر معزالدوله را هم كنار بگذارد، اما با مخالفت و تهديد شديدي از سوي پدر خود رو به رو شد و اين كار را تا مرگ ركن‌الدوله عقب انداخت. بعد از مرگ عضدالدوله (372 ق / 982م) با آنكه بين اخلاف پسران بويه، اتحاد روزهاي نخستين حكومت آنها برقرار نماند، خليفة بغداد نزد آنان كه اميرالامرايي آنجا را نيز در دست داشتند، سخت موهون وآلت دست بود.
بايد گفت عصر آل بويه در تاريخ اسلام و ايران، به سبب تحولات نسبتاً عميقي كه در بعد سياسي و اجتماعي قلمرو شرقي اسلام پديد آوردند، جايگاه ويژه‌اي به خود اختصاص داده است، خاصه كه اين دولت را بايد واسطة انتقال قدرت رسمي به فرمانروايان ترك در قلمرو اسلام و ايران دانست. از ديدگاه مذهبي، آل بويه، نخستين بار خليفة سني مذهب را به تابعيت اميري شيعه واداشتند؛ و از ديدگاه فرهنگي، اين دوره يكي از درخشان‌ترين دوره‌هاي تمدن اسلامي است و آثار برجستة دانشمندان قلمرو آل بويه در زمينه‌هاي گوناگون علمي را نمي‌توان بي‌ارتباط با فرمانروايان فرهيخته‌ي اين سلسله مورد بررسي قرار داد. اما در اواخر دوره‌ي آنان، ايران و عراق چنان دستخوش هرج و مرج بود كه اگر دولت سلجوقي به وجود نمي‌آمد و خليفه را از نفوذ بقاياي آل بويه بيرون نمي‌آورد، با هرج و مرج ناشي از اختلافات امرا، و سلطة كودتا مانند ارسلان بساسيري كه در بغداد خطبه به نام خليفة فاطمي مصر خوانده بود، خلافت عباسي در معرض انقراض قرار مي‌گرفت.
در همان ايام كه دولت آل بويه رو به زوال مي‌رفت وسلاجقه روي به اعتلا داشتند، اميران ديگري از ديلميان در شمال ايران، دستگاه خلافت و فرمانروايان تابع خليفه را تهديد مي‌كردند. اينان دو شاخه‌ي اسپهبديه و كين خوازيه از سلسلة آل باوند بودند كه نسب خويش را به ساسانيان مي‌رساندند. باونديان از سدة 1 ق /7م در بخش‌هايي از مازندران حكومت داشتند و با آنكه پيكارهايي سخت ميان آنان و عباسيان روي داد، استقلال خود را از دست ندادند و از نيمة دوم سدة 3 ق / 9م با قيام حسن بن زيد و نشر اسلام و مذهب زيديه در طبرستان و ديلمان، به اسلام گرايش يافتند. ميان فرمانرويان اسپهبديه و كين خوازيه با سلاجقه و آتسز خوارزمشاه جنگ‌ها شد، ولي ديلميان اجازة نفوذ به آنها ندادند.
سلسله‌ي ديگري كه در نيمة دوم سدة 4 ق /10م به طور نيمه مستقل بر قسمت‌هايي از ايالت جبال و كردستان و لرستان فرمان مي‌راندند، آل حسنويه نام دارند كه اصلاً كرد نژاد بودند. مؤسس اين دولت، حسنويه بن حسين كه خود شيعي مذهب بود، به قلمرو آل بويه نيز طمع داشت. آل حسنويه در نزاع‌هاي داخلي آل بويه شركت مؤثر داشتند و سرانجام نيز به دست شمس‌الدوله بويه‌اي و ابوالشوك عنازي حاكم كرمانشاه منقرض شدند.
دولت ديگري از اميران ديلمي نژاد كه از 398 تا 536 ق / 1008 تا 1142 در مركز و غرب ايران به حكومت نشستند، آل كاكويه نام دارد. نخستين شاخة اين سلسله در همدان و اصفهان تا انقراض آن به دست طغرل دوم سلجوقي دوام يافت، ولي شاخة ديگري از آن، موسوم به اتابكان يزد بيشتر بر سر كار بود. مؤسس اين دولت، علاءالدوله محمد بن دشمنزيار، معروف به ابن كاكويه است كه در اواخر عصر آل بويه در اصفهان حكومت يافت و از خليفه نيز منشور و لقب گرفت. وي پس از استيلاي غزنويان بر ولايت جبال، خطبه و سكه به نام محمود و مسعود كرد. يكي از عوامل شهرت علاءالدوله، دوستي و نزديكي ابن سينا با اوست كه وي دانشنامة علايي را نيز به نام او كرد. پس از علاءالدوله، فرزندانش در اصفهان و نهاوند و همدان به حكومت نشستند. برخي به اطاعت از طغرل گردن نهادند و برخي از برابر او گريختند؛ علاءالدوله حكومت يافت. فرمانروايي اين شاخه از آل كاكويه با حكومت 4 تن حدود يك قرن به درازا كشيد. آنان غالباً به اطاعت از سلاجقه روزگار مي‌گذاشتند. اين سلسله را قراختاييان بر انداختند. فرامرز نوادة علاءالدوله آخرين امير اين خاندان كه در 536ق به قتل رسيد، يكي از مشهورترين و فرزانه‌ترين امراي آل كاكويه است.
شاخة ديگري از اتابكان يزد پس از قتل فرامرز بن علي بر اين ناحيه حكم راندند. اين سلسله را ركن‌الدين سام نوادة دختري علاءالدوله علي كه از سوي سلطان سنجر سلجوقي به اتابكي دختران فرامرز كاكويي منصوب شده بود، بنيان نهاد. سام در 536ق رشته‌ي كارها را در دست گرفت و مدتي دراز فرمان راند، ولي كوشش‌هايش براي توسعة قلمرو به جايي نرسيد. پس از او برادرش عزالدين لنگر در 584 ق/1188 م به حكومت نشست و حاكمان بعدي سلسلة اتابكان همه از فرزندان و نوادگان اويند. از اين سلسله 10 تن به حكومت رسيدند. آخرين آنها حاجي شاه قدرتي نداشت و يزد عملاً در دست حكام و ماموران ايلخان – بايدوخان – بودتا مبارزالدين محمد مظفري و غياث‌الدين كيخسرو اينجو بر يزد چيره شدند. اتابكان آثار عمراني بسياري در يزد برآوردند.
طغرل سلجوقي كه با فرونشاندن فتنة بساسيري خليفة عباسي را به بغداد باز آورد در رفتار با خليفه شيوه‌اي معتدل و مغاير با روش آل بويه و سامانيان پيش گرفت. وي از آغاز كار، رفتارش با خليفه مهرآميز بود، اما در عين حال گويي با او همتا مي‌دانست و تابع و مطيع او محسوب نمي‌شد. به همين سبب، برادرزادة خويش را به ازدواج خليفه قائم درآورد و خود در حدود 70 سالگي دختر خليفه را خواستگاري كرد. اين طرز برخورد با خلافت،‌ در دورة ملكشاه نواده‌ي او نيز ادامه يافت و سلطان – ظاهراً به تشويق والزام تركان خاتون، زوجة محبوب – خود خويشاوندي مجدد با خليفه را كه همچنان نشانه‌اي از برابري دو خاندان بود، طرح كرد و دختر خود را به خليفه مقتدي داد. بعدها تركان خاتون سعي كرد تا جعفر ابن مقتدي را نامزد خلافت سازد؛ گرچه اين كار پيش نرفت، اما اين طرز تلقي ساجقه مبني بر حيثيت مساوي با خلافت، در ميان سلاله‌هاي منشعب از سلاجقه مانند اتابكان آذربايجان، و نيز سلاطين خوارزم هم كم و بيش دنبال شد. يك بار اتابك جهان پهلوان ضمن اشارتي كه جنبة پيغام داشت، به خليفة عصر خاطر نشان كرد كه سلطنت تعلق به جنگجويان و اهل دولت دارد و وظيفة خليفه نظارت بر آن، و عبادت و اجراي شريعت است و به همان حد بايد محدود گردد.
سلسله‌ها و دولت‌هاي موسوم به اتابكان در اين دوره از اهميت خاصي برخوردار بودند و با آنكه اغلب اوقات اين اتابكان به دولت‌هاي نيرومند مركزي وابستگي داشتند، گاه خود را مستقل مي‌خواندند و به هر حال در تحولات سياسي، اجتماعي و فرهنگي نقش مهمي برعهده داشتند.
مهمترين سلسله‌هاي اتابكان عبارتند از:
الف – اتابكان آذربايجان: سلسله‌اي از اميران ترك كه به ايلد گزيان نيز شهرت داشتند و از حدود سال 541ق/1146م به روزگاري كه دولت سلاجقه روي به افول داشت، برآمدند و تا 622ق /1225م بر اران و آذربايجان مستولي شدند. ايلدگز در اصل يكي از غلامان سلطان محمود سلجوقي يا وزير او كمال سمير مي‌بود كه سپس اران را به اقطاع گرفت و اتابك ارسلان، پسر طغرل دوم شد و به تدريج قلمرو خود را توسعه بخشيد. آخرين حاكم اين خاندان مظفرالدين ازبك نام داشت. گرچه پس از او نيز تلاش‌هايي براي احياي حكومت خاندان به ظهور رسيد، ولي سرانجام، جلال‌الدين خوارزمشاه قلمرو اتابكان را گرفت .
ب- اتابكان فارس موسوم به سلغريان: آنان هم در اين عصر برآمدند و از 543 تا 685ق/1148 تا 1286م،‌ حدود يك و نيم قرن بر فارس و برخي نواحي مجاور آن فرمان راندند و در تحولات منطقه تاثيري مهم داشتند. مؤسس اين خاندان، بوزابه نوادة سلغر، از جمله‌ي اتابكان سلاجقه بود كه از سوي ملكشاه مامور فارس شد و در آنجا بر ضد دولت مركزي شورش كرد، ولي شكست خورد و مقتول گشت. سنقربن مودود برادر زادة بوزابه، مؤسس واقعي دولت اتابكان فارس به شمار مي‌رود كه دولتي نيمه مستقل، اما تابع سلاجقه، خوارزمشاهي و مغولان بنياد نهاد و به همين سبب، حكام آن توانستند فارس را از تعرض دولت‌هاي نيرومند اطراف مصون دارند و آنجا را به پايگاه علم و ادب تبديل كنند. مظفرالدين سعد بن زنگي و پسرش ابوبكر بن سعد نامورترين حاكمان اين سلسله از ممدوحان سعدي، و مرداني عادل و ديندار و درست كردار بودند. دولت اتابكان فارس به روزگار ابش خاتون يا دخترش كرد و چين برافتاد
ج – اتابكان لرستان: اينان كه از اواخر ايام سلاجقه تا حدود 4 سدة بعد بر نواحي وسيعي از خوزستان و لرستان فرمان راندند، به دو شاخه تقسيم مي‌شوند: 1. اتابكان لر بزرگ كه اصلاً كرد بودند و به سبب انتساب به ابوالحسن فضلويه، به بني فضلويه، و به سبب انتساب به دومين فرمانرواي آن، نصرت الدين هزاراسب (حمدالله، 540) به هزار اسبيان مشهور شدند. اين دولت از 550 تا 827ق/1155 تا 1424م دوام يافت و سرانجام به دست شاهرخ تيموري منقرض گرديد (غفاري، 172؛ بدليسي، 56-67). 2. اتابكان لر كوچك كه آن را به سبب انتساب به بنيان‌گذار آن، شجاع‌الدين خورشيد، بني خورشيد نيز ناميده‌اند. حكومت اينان از 580 تا 1006ق/1184 تا 1597م به درازا كشيد و سرانجام به دست شاه عباس صفوي منقرض شد0 سلسلْة اتابكان لرستان به رغم يورش مغولان و سپس سلسله‌هاي رقيب چون آل مظفر و پس از آن تيموريان، تا قرن‌ها پاي بر جاي ماند و نقش قابل توجهي در تاريخ منطقه ايفا كرد.
از بطن دولت بزرگ سلجوقي – افزون بر اتابكان – دولت‌ها و شاخه‌هاي متعددي در ايران و آسياي صغير و شام بيرون آمد. درست است كه بيشتر اينان غالباً تابع دولت مركزي يا دست كم پس از ملكشاه، مطيع يكي از سلاطين رقيب بودند، ولي بسياري اوقات نيز عملاً در حوزة حاكميت خود به گونه‌اي مستقل رفتار مي‌كردند. در ايران يك شاخه از دولت سلاجقه، موسوم به آل قاورد در اوج قدرت سلاجقة بزرگ پاي گرفت و به رغم مخالفت دولت مركزي بر كرمان و سيستان و بلوچستان و حتي مدتي بر فارس و عمان فرمان راند. بنيان‌گذار اين سلسله كه به سلاجقة كرمان نيز موسومند، قاورد فرزند مهين چغري‌بيگ است كه به اقرب احتمال پس از 442 ق /1050م حكومت كرمان يافت و بهرام بن لشكرستان را كه از سوي آل بويه بر آنجا حكم مي‌راند، برانداخت؛ سپس در 455 ق/1063م فارس را از فضل بن حسن، معروف به فضلويه گرفت؛ مدت‌ها بعد به برادر خود الب ارسلان شوريد، ولي كار به صلح راست شد. با اينهمه، وي بر ملكشاه نيز طغيان كرد و جان بر سر اين كار نهاد. پس از او 11 تن از اولاد و احفادش بر كرمان و گاه فارس و عمان فرمان راندند، تا آخرين آنها، محمد پسر بهرام شاه مدتي زير نظر و به تابعيت غزان بر كرمان حكومت كرد و در 583 ق /1187م به دست ملك دينار غز برافتاد. قاورديان آثار عمراني متعددي در قلمرو خود برآوردند. بيشتر حاكمان اين سلسله مردماني دادگر و اهل آباداني و نيكي بودند.
شيوه سلاجقه در تبعيت از خلافت و در عين حال هم شأن دانستن خود با خلفا، منحصر به آنها نبود. خوارزمشاهيان هم ظاهراً به دنبال همين تفكر خود را لااقل از لحاظ سياسي هم رديف خلفا مي‌دانستند، گه گاه از تهديد خليفه و حتي عصيان بر ضد او خودداري نمي‌كردند؛ چنانكه محمد خوارزمشاه براي خاتمه دادن به تحريكات خليفه – كه غوريان و اسماعيليان را بر ضد سلطان خوارزم بر مي‌انگيخت – خود را به اعلام جنگ با او ناچار يافت و خليفه ناصر را خلع كرد؛ و سيدي به نام علاءالملك ترمذي را به خلافت برداشت. سپس با سپاه به سوي بغداد رهسپار شد تا ترمذي را به خلافت بنشاند و ناصر را خلع كند؛ اما به علت زمستان سخت و نيز اخباري كه از تعرضات مغولان مي‌رسيد، از آن كار منصرف شد و در 614 ق /1217م بازگشت. با اينهمه، اقدامات او و پدرش تكش بر ضد خليفه، حيثيت خلافت را در انظار موهون كرد و از آن مقام مقدسي كه عامة اهل سنت براي آن قائل بودند، فرود آورد.
آخرين مقاومت ضد خليفه كه در ايران عهد سلجوقي صورت گرفت و تا ظهور مغول دوام داشت، نهضت اسماعيليه‌ي نزاري به رهبري حسن صباح بود كه هرچند ا ز حيث وسعت قلمرو قابل ملاحظه نبود، ولي خليفه و سراسر قلمرو تابع خلافت را مدت‌ها به وسيله‌ي فداييان خويش دچار وحشت ساخت و سرانجام، بي‌آنكه خليفه و فرمانروايان تابع وي قادر به دفع آنها شده باشند،‌ سلطة تهديدآميز آنها به وسيلة هلاكوخان مغول در 654 ق/1256 م خاتمه يافت. اما چندي بعد خلافت عباسي كه در دوره‌ي مستعصم سخت به انحطاط دچار شده بود و حيثيت سياسي و شرعي قابل ملاحظه‌اي نداشت، در 656 برافتاد.
با سقوط بغداد و قتل مستعصم ، هر چند شاخه‌اي از اعقاب عباسيان در مصر يك چند زمام خلافت را در دست گرفتند، ايران از سلطة حكومت عباسيان بيرون آمد. دولتي كه به وسيلة هلاكوخان در ايران به وجود آمد ودولت ايلخانان خوانده شد، تا مدتي ياساي چنگيزي را به جاي احكام اسلامي پيروي كرد و يهود و نصاري در اين مدت غالباً بيش از مسلمانان مورد اعتماد بودند. سرانجام، گرايش سومين و هفتمين و هشتمين ايلخان مغول به اسلام، ايران ايلخاني را دوباره به موضع اسلامي خويش بازگرداند. بعد از سقوط ايلخانيان، بلكه در فترت سال‌هاي آخر ايلخانان، سلاله‌هاي فرمانروايي تازه در ولايات مختلف ايران داعية استقلال پيدا كردند. در مدتي نزديك به دو قرن (از 716ق/1316 م مرگ اولجايتو تا 907ق/1501م روي كار آمدن صفويان) در هر ولايت ايران سلسله‌اي مستقل، اما غالباً فاقد زمينة محلي، سلطنت‌هاي محدود كوچكي از نوع ملوك الطوايفي به وجود آوردند. مهم‌ترين آن‌ها عبارتند از:
الف – آل كرت: اين سلسله در 643ق/1245م به دست شمس‌الدين محمد بن ابي بكر كرت بنيان نهاده شد و پادشاهان آن تا 783 ق / 1381م در منطقه‌اي در شرق ايران تا كرانه‌هاي سند فرمان راندند. آل كرت ظاهراً در اصل به تاج‌الدين عثمان مرغني نسب مي‌برند كه از نزديكان غياث‌الدين غوري بود. پسر او ركن‌الدين به عنوان حاكم قلعة خيسار به اطاعت مغولان درآمد و در لشكركشي‌ها به آنها ياري مي‌داد و به اين ترتيب، راه براي تاسيس حكومت آل كرت به دست پسر يا نواده‌اش شمس‌الدين هموار شد. 6 تن از اين خاندان طي بيش از دو قرن بر آن منطقه حكومت كردند و سرانجام تيمور گوركاني آن‌ها را برانداخت.
ب- آل مظفر: اين سلسله كه امير مبارزالدين محمد در 718 ق/ 1318 م در يزد تاسيس كرد، از لحاظ سياسي و فرهنگي از دولت‌هاي مهم اين دوره به شمار مي‌رود. مبارزالدين از امرا و نزديكان اولجايتو و ابوسعيد، ايلخانان مغول بود كه سپس محاكم يزد شد. او و فرزندانش به تدريج قلمرو خود را توسعه دادن و اصفهان و كرمان و فارس را نيز گرفتند و دامنه‌ي نفوذشان گاه تا آذربايجان نيز مي‌رسيد. 7 تن از اين خاندان حدود 80 سال بر اين مناطق حكم راندند تا سرانجام، تيموريان به روزگار شاه منصور آنان را برانداختند. چند تن از امراي اين سلسله از ممدوحان خواجه حافظ شيرازي بودند.
ج – جلاريان، اينان هم از جمله خاندان‌هاي حاكم اين دوره‌اند. مؤسس آن شيخ حسن بزرگ از امراي عصر ايلخانان، پس از عزل شاه جهان تيمور نوادة گيخاتو در 740ق/1339م يا اندكي پيش از آن دولتي بنياد نهاد و اعقابش حدود نيم قرن بر بخش‌هايي از عراق ايران و عرب مسلط بودند.
يورش‌هاي خونين تيمور (771-807ق/1369-1404م) كه فاجعة حملة چنگيز و هلاكوخان را تجديد كرد، نه فقط ايران، بلكه هند و آسياي صغير و شام و نواحي ماوراء قفقاز تا روسيه را غرق وحشت ساخت.
سلالة تيمور بلافاصله بعد از مرگش با اختلافات خانگي، مدعيان داخلي و قدرت جويي مدعيان خارجي رو به رو شدند. از اخلاف او فقط پسرش شاهرخ سلطنتي طولاني داشت و بعضي از خرابي‌هاي پدر را ترميم كرد. آخرين خلف او سلطان حسين بايقرا ازتمام حكومت وسيع تيمور فقط هرات و نواحي مجاور آن را در دست داشت. مدعيان خارجي اين سلاسه عبارت بودند از اتحاديه‌هاي طوايف قره‌قويونلو (‌782-873ق/1380-1468م) و آق قويونلو (780-908ق/1378-1502م) كه غالباً در آذربايجان و نواحي مجاور با يكديگر در نبرد بودند وسرانجام، دولت صفويه برفراز خرابه‌ي حكومت آنها در آذربايجان پا گرفت و به ملوك الطوايفي دويست سالة بعد ايلخانان خاتمه داد.
دولت صفويه (907-1135ق/1501-1723م) پس از 900 سال كه از انحلال دولت ساسانيان مي‌گذشت، به قول محققان حكومت ايران اسلامي را به مرتبة دولت ملي ارتقا داد و نخستين حكومت بزرگ و يكپارچه در ايران پس از اسلام را كه از لحاظ وسعت و اعتبار كم از ساسانيان نبود، ايجاد كرد و به تعبيري ديگر ايران را از انقراض نوميدانه‌اي كه به سوي آن مي‌رفت- در واقع از تهديد دو جانبة ازبكان و عثماني‌ها – نجات داد. اين سلسله با تمسك به تشيع و رسمي كردن اين مذهب، خود را به عنوان دولتي شيعي براي مقابله با دولت‌هاي سني مجاور كه طالب و مدعي تجزيه و تقسيم ايران ميان خويش بودند، آماده كرد. ورود ايران به مرحلة دولت ملي، هر چند به سبب رسمي شدن مذهب تشيع، ايران را در مقابل دولت‌هاي سني عصر در انزوا و تهديد قرار داد، اما حكومت صفوي با اقدام نسبت به جلب اعتماد و عقد اتحاد ميان ايران و ممالك اروپا، موضع خود را در مقابل عثماني يك چند استوار نگاه داشت و از آن سوي به تهديد ازبكان خاتمه داد.
از ديدگاه مذهبي، با آنكه رسمي شدن مذهب تشيع در تمام ايران به وسيلة شاه اسماعيل اول بنيان‌گذار اين سلسله اعلام شد، رواج واقعي تشيع در عهد پسر وي شاه طهماسب اول تحقق يافت كه علماي شيعه را از بحرين، لبنان، كربلا و نجف به ايران دعوت كرد. وي اكابر وامراي درگاه و حكام وقت را در تمامي امور به اطاعت از مجتهد معروف عصر، شيخ علي بن حسين عاملي، معروف به محقق كركي (محقق ثاني) ملزم كرد؛ و به روايت صاحب روضات الجنات او را نايب امام، و خود را از عمال وي خواند و پيروي از اوامر و نواهي او را بر خويش واجب شمرد. محقق كركي در بسياري اوقات با شاه طهماسب همراه بود و اين همراهي، روحانيت شيعه را مشوق و محرك اختلافات شيعه و سني جلوه مي‌داد. واكنش اين سياست، اظهار تنفر و وحشت شديد علماي سني از تشيع بود. چنانكه فضل‌الله روزبهان خنجي، معروف به خواجه ملاي اصفهاني كه به دربار ازبكان پناه برد، غزاي با «مرتدان قزلباش» را براي اهل سنت واجب عيني خواند. وي در منظومه‌اي هم كه براي سلطان سليم عثماني فرستاد، او را به لشكركشي به ايران تشويق كرد. اينها نمونه‌ي اقدامات جدي پشت‌ پرده بود تا پادشاهان اهل سنت براي مخالفت يا دفع اهل تشيع متحد گردند. يك محرك شيبك شاهان ازبك در اقدام به لشكر كشي به خراسان هم كه در آن وقت انواع اختلال و اختلاف در آن راه يافته بود، همين گونه مساعي بود.
در صحت نسبت سيادت هم كه گويا از همان آغاز ظهور در بين عامه نسبت به سلسلة صفويه منتشر و رايج بود و بر اساس آن صفويه، موسوي يا از اولاد امام موسي كاظم (ع)، خوانده مي‌شدند، ترديد كرده‌اند.
در واقع با توجه به تاريخ سياسي، نظامي و اجتماعي اين عصر مي‌توان گفت كه تمسك به تشيع و اصرار فراوان نخستين فرمانروايان صفوي به ترويج اين مذهب در ايران، ايجاد سدي در برابر توسعه طلبي امپراتوران عثماني و تهاجمات ازبكان بوده است و گرنه دربارة پايبندي آنها به احكام اسلام و مواضع تشيع، به رغم آن دعوي‌ها و سخت‌گيري‌ها سخن مي‌توان گفت، سخت‌‌گيري‌هايي كه طوايف و اقوام سني اطراف ايران را به تهديدي براي دولت و مردم بدل كرده بود. چنانكه در پايان عهد صفويه، ميرويس افغان به همين عنوان از علماي اهل سنت براي قيام بر ضد صفويه در مكه و مدينه فتوا گرفت. فعاليت تبرائيان و تولائيان هم با آنكه قبل از صفويه در بعضي مناطق شايع بود، در اين دوره انگيزة تازه‌اي براي عميق‌تر كردن اختلافات اهل سنت و اهل تشيع در داخل و خارج ايران شد. البته اقدام صفويه در جلب حمايت دولت‌هاي غربي براي دفع دولت عثماني هم چون با نقشه‌هاي پادشاهان اروپا موافق بود، جواب مساعدي يافت و اعتماد آنها را براي اقدام به جنگ با عثماني‌ها جلب كرد.
مبادلة سفرا بين ايران صفوي و بعضي از دول اروپايي – با آنكه اروپاييان اقدام جدي وقاطعي براي عقد اتحاد با ايران بر ضد عثماني، يا تعهد پرداخت قسمتي از مخارج اين جنگ‌ها و حتي در اختيار نهادن سلاح‌هاي آتشين به عمل نياوردند – گاه مانع اقدام عثماني‌ها به تعرض‌هاي متوالي نسبت به ايران مي‌شد. سكوت و عدم همكاري پادشاهان سني مغول هند هم به سبب رابطة دوستي با ايران و خاطره‌ي نسبتاً خوبي كه همايون پادشاه در دورة پناهندگي به ايران داشت، اتحاد تمامي قواي سني شرق و غرب را بر ضد ايران غير ممكن مي‌ساخت. از اين رو، با وجود حملات مكرر ازبكان به خراسان، شدت خشونت آنها نسبت به شيعة خراسان منجر به انتزاع خراسان از قلمرو صفوي نشد. عثماني‌ها هم كه مكرر از جانب آذربايجان و عراق به ايران هجوم آوردند و يك چند بر تبريز و ولايات كردستان تا حدود همدان هم پيش آمدند، در تعرض خويش توفيقي حاصل نكردند.
تصور اتحاد بين صوفي اعظم با اروپا و تردد دائم سفرا بين آنها غالباً موجب ادامة توهم عثماني‌ها نسبت به خطر ايران مي‌گرديد. در بين پادشاهان صفوي، شاه عباس اول اين توفيق را پيدا كرد كه با دفع ازبكان و باز پس گرفتن ولايات ايران از دست مهاجمان عثماني، آنها را از اتحاد بر ضد ايران باز دارد. به علاوه، وي به علت هوشياريي كه در امور سياسي عصر داشت – درست در همان ايام در اروپا مشغول اختراع و تكميل صنايع جنگي بودند – به كمك برادران شرلي انگليسي كه ظاهراً به عنوان سياح، و در واقع براي ماموريت سياسي نزد او آمده بودند، كوشيد به تاسيس توپخانه و استفادة بيشتر از اسلحة آتشين توفيق يابد. استفادة شاه عباس از آنان براي ايجاد سپاه منظم و تازه‌اي به نام شاهسون و تاسيس توپخانة كارآمد حاكي از موقع شناسي او بود.
به گفتة هرن براي آنكه لياقت شاه عباس براي عنوان «كبير» تاييد گردد، كافي است كه بين اوضاع ايران هنگام جلوس و هنگام وفات او به درستي مقايسه شود. البته حرص و طمع در جمع‌ اموال در بين اسلاف و اخلاف او هم وجود داشت و تا حدي ناشي از تصور تزلزل دائم اوضاع بود. با وجود اين، آنچه شاه عباس را از لحاظ اخلاقي تا حدي قابل ملامت مي‌‌سازد، خشونت او نسبت به اولاد خود و خاندانش است كه صفويان را بعد از او از جانشينان لايق محروم كرد. بعضي تعصبات ديگر نسبت به طوايف و افراد مورد سوءظن هم كه او را به اعمال وحشيانه وا مي‌داشت، سيماي درخشانش را در آيينة تاريخ تيره كرده است. از جمله خشونت او نسبت به نقطويه و قتل و آزار و تبعيد آنها، وي را سخت منفور كرد. حتي داستان يوسفي تركش دوز و بر تخت نشاندن او به جاي خويش وي را به شدت به اوهام پرستي متهم ساخت . نامه معروف اكبر امپراتور هند كه او را بر اينگونه تعصب‌ها ملامت كرد و مورد توجه او واقع نشد، اگر سرمشقي براي اخلاف او واقع مي‌گشت، شايد جلوگيري از سقوط صفويه در عهد شاه سلطان حسين غير ممكن نبود.
سقوط صفويه را در عهد شاه سلطان حسين، نبايد تنها به غلبة جنگي افاغنة شورشي قندهار منسوب داشت و عوامل ديگر موجود در جامعة صفوي را هم بايد در نظر گرفت؛ شهوت پرستي سلطان كه به حضور او در حرم خانه منجر مي‌شد، تعصب او كه به شدت نسبت به آزار اهل سنت معطوف بود، سوءظنش نسبت به سرداران و امراي غير قزلباش، گماشتن حكام ظالم وبي‌مسئوليت بر ولايات سني نشين، بي‌توجهي به امنيت در ولايات دور دست مانند كرمان – خاصه امنيت رعاياي زردشتي – دهن‌بيني افراط آميز او كه هر چه مي‌شنيد، بي‌تامل قبول مي‌كرد – و بدين سبب، معروف به «شاه سلطان حسين يخشي دُر» گرديده بود– نيز در عدم اعتماد سپاه و جامعه به او تاثير داشت. بي‌بند و باري اقتصادي هم كه به علت توقف تجارت گاه منجر به بسته شدن سرحدات مي‌شد، عامل مخرب در بنية مالي خزانه بود. دربار خليج فارس و بنادر را تسليم اعمال قدرت و راهزني پرتغالي‌ها و انگليسي‌ها كرده، و تجارت با هند دشوار شده بود. حكام ولايات در ارسال مال همواره تعلل مي‌كردند و حساب‌هاي مجعول به ديوان مي‌فرستادند. تجار حريص و احياناً رباخواريهاي امتعه را دائم بالا مي‌بردند و در چنان احوال تنگي و سختي، احتكار مواد غذايي و عدم نقل وانتقال غلات از دهات به شهر، و انواع حقه‌هاي ديگر كه بازار و خريد و فروش را فلج كرده، و كاسبان كم بضاعت كوچه و برزن را به افلاس و ورشكستي كشانده بود، در ضعيف كردن روحية مقاومت مردم و سپاه در مقابل مهاجمان تاثيري بسيار قوي داشت. سكون و آرامشي هم كه به علت گرفتاري‌هاي داخلي عثماني و ازبكان در تعرض به خاك ايران پيدا شده بود، خود موجب پراكندگي سپاه و هم فقدان مهارت جنگي در آنها شد.
با آنكه بعد از يك محاصرة طولاني از جانب افاغنه و اعوان آنها، تاج صفوي خاضعانه و با اظهار تسليم به تقدير، به محمود غلزايي مهاجم افغان داده شد و در اندك مدت با وفات او به پسر عمش اشرف افغان رسيد، موجب تسلط افاغنه بر اصفهان نشد. هر چند آنها با خشونت بسيار و براي گرفتن زهر چشم از مردم كشتار كردند، عاقبت اشرف با وجود مقاومت بسيار، مقابل سپاه قزلباش كه نادر قلي افشار به عنوان سردار سپاه طهماسب سوم آن را رهبري مي‌كرد، مغلوب و مقتول شد و افاغنه سراسر خاك ايران را ترك كردند (1142 ق/1729م). سردار افشار كه به دنبال حوادث مختلف و خلع شاهزادة صفوي در 1148 ق به سلطنت رسيد، در پي اخراج متجاوزان ترك و روس و تنبيه ازبك و عثماني، مدعيان داخلي و شورشيان محلي را به سختي سركوب كرد، هند را گرفت و با غنايم بسيار از آنجا بازگشت. وي حتي در صدد تهيه بحريه‌اي به كمك يك انگليسي، به نام جان التون، برآمد كه قرين توفيق نشد. نادر در ضمن سعي كرد اختلاف شيعه و سني را به حداقل برساند كه اين نيز ممكن نشد و چندي بعد با قتل او (1160ق/1747م) سلسلة افشاريه گرفتار اختلافات داخلي و ضعف و تجزيه گشت.
از اين تجزيه و اختلاف، كريم خان زند سر برآورد. اما حكومت پدرانة او بحران ايران را كه دچار مشكلات اقتصادي، نظامي و سياسي بود– به رغم كوشش‌هايش در ايجاد دولتي يكپارچه و منسجم و ايجاد آرامش و رفاه، به سبب جنگ‌هاي اجتناب ناپذير با افغانان و عثمانيان و مخالفان داخلي و نيز ناآرامي‌هاي جنوب و غرب ايران – رفع نكرد. بعد از او سلسلة زنديه دچار بحران شد.
با انقراض زنديان كه لطفعلي خان مردانه از آن دفاع كرد، حكومت ايران به دست آقا محمد خان قاجار افتاد و با حكومت او و سپس برادرزاده‌اش فتحعلي شاه، نظام اتحاد دين و دولت مخصوصاً در شكل ناهنجاري كه در عهد شاه سلطان حسين داشت، به ايران بازگشت و از فضاي سياسي تازه‌اي كه مقارن همان ايام با انقلاب فرانسه در دنيا پيدا شد، تاثيري حتي آن اندازه كه در همان ايام در مصر و عثماني و هند ظاهر شده بود، به ايران نرسيد و تلاش‌هاي مثبت عباس ميرزا نايب‌السلطنه در ايجاد تحولات فرهنگي، صنعتي و نظامي چندان قرين توفيق نگرديد. توجه فتحعلي شاه و عباس ميرزا نايب‌السلطنه به فرانسه، يعني قدرت نوين اروپا و نيز عطف نظر ناپلئون به ايران ناشي از تمايل هر دو طرف به محو يا تحديد منافع انگلستان و روسيه در شرق بود. اين معني مدتي ايرانيان را اميدوار گردانيد، ولي به رغم گسيل ژنرال گاردان به ايران و عقد معاهدة فينكن‌اشتاين و برخي اصلاحات مختصر، تغيير عميقي در ايران پديد نيامد. فقط جنگ‌هاي ايران و روس و عهدنامه‌هاي مفتضحانة گلستان در 1228 ق /1813م، و تركمان چاي در 1243ق /1828م به رغم دلاوري‌هاي سپاه ايران و شخص عباس ميرزا بر ايران تحميل شد. گرچه اين حوادث ديدگاه اهل نظر را به لزوم اصلاحات و تجديد نظر در سازمان نظامي، فرهنگي و اداري كشور متوجه گردانيد، اما اين انديشه با وجود پادشاهان مستبد و رجال استبداد خواه تا دوران ميرزاتقي خان اميركبير، آن هم به گونه‌اي كه عملاً موانع زيادي بر سر راه بود و بسياري از اهداف اصلاح گرايانة وي نافرجام ماند، مجال بروز و ظهور نيافت.
انقلاب مشروطيت كه ايران را تا حدي از استبداد شديد شاه قاجار رهانيد. البته غير از اقتضاي فضاي سياسي جديد در غرب و شرق، عوامل و اسباب مختلف داشت. عوامل فكري اين انقلاب، كساني چون سيد جمال‌الدين اسدآبادي، ملكم خان، فتحعلي آخوندزاده، ميرزا آقا خان كرماني و طالبوف تبريزي بودند؛ و عوامل سياسي و اجتماعي آن، كساني چون علي خان امين الدوله، نصرالله خان نائيني،‌ ميرزا جعفر خان مشيرالدوله، ميرزا يوسف خان مستشارالدوله، ملك المتكلمين و سيد جمال اصفهاني به شمار مي‌روند. رهبري واقعي اين انقلاب را مجتهدان بزرگ تهران سيد محمد طباطبايي و سيد عبدالله بهبهاني در دست داشتند كه «سيدين سندين» خوانده مي‌‌شدند. مظفرالدين شاه كه حكم مشروطيت را امضا كرد و اساس آن به نام او «عدل مظفر» خوانده شد، اندك مدتي بعد از توشيح فرمان درگذشت. محمد علي ميرزا وليعهد وي كه از اول با اساس اين نهضت مخالف بود،‌ چون بر تخت نشست، ضديت خود را تشديد كرد. بعد از كشمكش‌هايي بين مجلس و پادشاه جديد كه سرانجام منجر به بمباران مجلس و توقيف و محاكمه و قتل عده‌اي از آزادي خواهان شد، جنبش‌هاي ولايات تدريجاً بر استبداد صغير شاه غالب شد و تهران به دست مجاهدان گيلان و بختياري افتاد (26 جمادي الآخر 1327) و آذربايجان كه به رهبري دو سردار رشيد خود ستارخان و باقرخان بر ضد استبداد جنگيده بود، از شركت در فتح تهران بازماند، اما در افتخار آن شريك شد.
محمد علي شاه كه به تشويق و استظهار عمال روسية تزاري در مخالفت با مشروطيت اصرار داشت، به سفارت روس پناه برد و استعفا كرد. بدين‌گونه، انقلاب مشروطيت باز پيروز شد، اما چون اين انقلاب مظهر آرمان عدالت خواهي تجار و روحانيان و اعيان بود، از حد ايجاد يك عدالت خانه و مجلس شورا تجاوز نكرد و حوادث جنگ جهاني اول و توطئه پنهاني دولت‌هاي قدرتمند اروپا آن را از توسعه باز داشت. سلطنت احمدشاه هم كه هنگام جلوس به جاي محمد علي شاه كودك بود، قدرت و اعتباري نيافت. شاه جديد بعد از آنكه از سلطه‌ي دو نايب‌السلطنة خويش – عضد الملك قاجار و ناصر الملك قراگوزلو – بيرون آمد، خود را مرعوب رجال عصر يافت. سرانجام، رضاخان سردار سپه كودتايي به كمك سيد ضياءالدين طباطبايي بر ضد وي به راه انداخت و او ايران را در 1302 ق به قصد اروپا ترك كرد. كودتاي ياد شده كه به الزام قواي انگليس و ژنرال آيرنسايد شكل گرفت، تدريجاً به خلع احمد شاه و نصب سردار سپه به سلطنت موقت (9 آبان 1304) و سپس دائم منجر گشت (22 آذر 1304).
از اين پس، از انقلاب مشروطه اثري نماند؛ فقط ظواهر آن از جمله تفكيك قوا، وجود جرايد و مجلس و تشكيل كابينه باقي ماند كه اين‌ها همه نقاب يك استبداد جديد بود. سردار سپه سياست خود را به الزام كساني كه او را روي كار آورده بودند و تا حدي تحت تاثير مصطفي آتاتورك كه وي از او تقليد مي‌كرد، بر اساس ترقي مادي ايران قرار دارد و سعي كرد هر چه بيشتر مانع مداخلة روحانيان در امور گردد. پسرش محمدرضا هم كه بعد از او به سلطنت رسيد (25 شهريور 1320)، بعد از قبضة قدرت، همچنان سياست استبدادي و ضد روحاني پدر را پيش گرفت و به اتكاي عمال خارجي، خاصه آمريكايي نسبت به مخالفان شدت عمل و خشونت به خرج داد تا قيام اسلامي او را وادار به ترك ايران كرد (26 دي 1357) و نظام سلطنتي از ايران برافتاد (22 بهمن 1357) و جاي آن را جمهوري اسلامي گرفت كه به سعي و اهتمام امام خميني ايجاد گرديد.
منبع: زرين كوب ، عبدالحسين . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامي . زيرنظر كاظم موسوي بجنوردي . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي ، 1367- ، جلد 10، ص 544 ـ 530

پیوندها